1392/12/21 - 07:46
محمود در سال 1342 در شهر باختران به دنیا آمد و بزرگ شد. با شروع جنگ تحمیلی، در سال 61 داوطلبانه از طریق بسیج شهرستان مسجد سلیمان جهت آموزش به پادگان…
1392/11/28 - 08:19
تیرماه 1360، ما را به آسایشگاه نه و سپس به آسایشگاه های ضلع شرقی انتقال دادند. خاطره ی ماجرای هفت تیر این سال گفتنی است. هشتم تیر ماه، درست یک ساعت…
1392/11/26 - 12:26
دوران اسارت آزادگان پر از حادثه، اتفاق و خاطره است. «عارف سجاده چی» از آزادگان دوران دفاع مقدس، سال 61 در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت بعثی‌ها…
1392/03/29 - 08:22
حاج آقا با آن سن بالایی که داشت شاید هیچ کس در بازی پینگ پنگ روی دست او نبود. ورزش باستانی را بین بچه ها رواج داده بود و در پنهان، بچه ها را به…
1392/03/29 - 08:19
بیشتر وقت ها، حاج آقا سر شب می خوابید و نیمه شب بلند می شد برای نماز و دعا. یک شب دیدم حاج آقا داره قرآن می خونه. خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم حاج…
1392/03/29 - 08:16
قبل از این، هرچه بهشان می گفتیم قبول نمی کرد. این بار آمد. به آتشکده ای رفتیم که به کاخ اردشیر بابکان معروف است. چند نفر دیگر هم همراه ما بودند؛…
1392/03/29 - 08:15
 ” بسم الله الرحمن الرحیم” انسان، از نظرعقلی با توجّه به راهنمایی هایی که مکتب به او انجام می دهد و اصول اخلاقی که از نظر عقل برای او پسندیده است،…
1392/03/29 - 07:43
جمعه بود؛ 23/10/68 با صدای یک تیرهمه ازجا پریدیم وازپنچرة آسایشگاه، بیرون را تماشا کردیم یکی ازبچه ها راگرفته بودند. اوازبرادران سپاه بود که درهنگام…
1392/01/20 - 11:46
۲۷تیرماه بود که متوجه شدیم سرباز دیگری به جمع دژبان ها اضافه شده که نامش «عَبِد» است. همه اش همراه جاسم، این طرف و آن طرف می رفت و با هم صحبت می…
1392/01/20 - 11:43
من علاوه بر انجام کارهای دیگر مسئول گرفتن غذا هم بودم. بر عکس در آن روز احتیاج به غسل هم داشتم به هر در که زدم نتوانستم حمام کنم. به ناچار دو نفر از…
1392/01/20 - 08:45
در زمان اسارت، اگر اسیری کمی موی صورت داشت، آن را با کبریت یا فندک می سوزاندند. من شاهد بودم که یک روز عراقیها، آن قدر با پاره سنگ و بلوکهای شکسته…
1392/01/20 - 07:14
در دوران دفاع مقدس در میان اسرای ایرانی دربند رژیم بعث عراق اسرایی بودند که با در میان گذاشتن اطلاعات اسرای هموطن خود باعث آزار و اذیت بیشتر آنها می…
1391/11/04 - 09:41
عنوان : دو هم‏سفر راوي :آزاده منبع :خاطرات آزادگان تازه اسيرمان كرده بودند. تو حال خودم نبودم. صداي ضعيف دوستم «دشتي» را كه شنيدم به خود آمدم؛ افتاده…
1391/11/04 - 09:28
عنوان : شلاق و شقايق مكان : اردوگاه 11 تكريت راوي :آزاده منبع :خاطرات آزادگان در زندان «الرشيد» بغداد بودم؛ مجروحي در كنار اسيران زخمي. وقتي بعثي‏ها…
1391/11/04 - 09:26
عنوان : هر لحظه اميد مكان : بعقوبه راوي :آزاده منبع :خاطرات آزادگان در بعقوبه وسط سوله افتاده بودم. گرماي تابستان، خفه‏كننده بود. بوي گند و كثافت همه…
1391/11/04 - 09:23
عنوان : مادر! از پدر بگو راوي :آزاده منبع :خاطرات آزادگان وقتي «مهدي» اسير شد همسرش دو ماهه حامله بود. اميدوار بود روزي بچه‏اش را در ايران ببيند.…