۱۳۹۲/۱۲/۲۱ - ۰۷:۴۶
با شروع جنگ تحمیلی، در سال ۶۱ داوطلبانه از طریق بسیج شهرستان مسجد سلیمان جهت آموزش به پادگان كرخه دزفول اعزام گردید. بعد از مدتی به مناطق جنوب كشور انتقال یافت.
۱۳۹۲/۱۱/۲۸ - ۰۸:۱۹
خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده یعقوب مرادی است:
۱۳۹۲/۱۱/۲۶ - ۱۲:۲۶
به خاطر دوست کناری اش. دوستی که حسابی کتک خورده و از خستگی لگدهایی که تن اش را کبود کرده روی زمین ولو است. درد سکوت در این شرایط درد بزرگی است. اما باید تحمل کرد. همین تحمل است که حماسه ی مقاومت را در دل دشمن شکل می بخشد.
۱۳۹۲/۰۳/۲۹ - ۰۸:۲۲
حاج آقا با آن سن بالایی که داشت شاید هیچ کس در بازی پینگ پنگ روی دست او نبود.
۱۳۹۲/۰۳/۲۹ - ۰۸:۱۹
وقتی بیدار شدم دیدم حاج آقا هنوز داره قرآن می خوانه. گفتم «هنوز بیدارین اتفاقی افتاده؟»
۱۳۹۲/۰۳/۲۹ - ۰۸:۱۶
قبل از این، هرچه بهشان می گفتیم قبول نمی کرد. این بار آمد. به آتشکده ای رفتیم که به کاخ اردشیر بابکان معروف است. چند نفر دیگر هم همراه ما بودند؛ دوستان آزاده، مسئولین محلی وآیت الله زنجانی. جاهایی ازسقف آتشکده ریخته بود.
۱۳۹۲/۰۳/۲۹ - ۰۸:۱۵
انسان، از نظرعقلی با توجّه به راهنمایی هایی که مکتب به او انجام می دهد و اصول اخلاقی که از نظر عقل برای او پسندیده است، باید اصول اخلاقی برایش ملکه شود؛ یعنی خوش برخوردی ها در جهت مثبت و فریاد زدنها، داد و بیداد کردن ها، فحش و ناسزا گفتن ها ازجهت منفی.
۱۳۹۲/۰۳/۲۹ - ۰۷:۴۳
ما به ایستادن سربازان روبه روی هم، به طوری که یک کوچه تشکیل شود، تونل مرگ می گفتیم
۱۳۹۲/۰۱/۲۰ - ۱۱:۴۶
همه اش همراه جاسم، این طرف و آن طرف می رفت و با هم صحبت می کردند. شب که شد، جاسم آمد پشت پنجره و گفت:
۱۳۹۲/۰۱/۲۰ - ۱۱:۴۳
من علاوه بر انجام کارهای دیگر مسئول گرفتن غذا هم بودم. بر عکس در آن روز احتیاج به غسل هم داشتم به هر در که زدم نتوانستم حمام کنم
۱۳۹۲/۰۱/۲۰ - ۰۸:۴۵
من شاهد بودم که یک روز عراقیها، آن قدر با پاره سنگ و بلوکهای شکسته سیمانی، به صورت دو نفر از دوستان ما – که فراموش کرده بودند ریش خود را بزنند- کشیدند که پوست صورتشان کنده شد؛ به طوری که تا سه ماه، زخم صورت آنان بهبود نیافت.
۱۳۹۲/۰۱/۲۰ - ۰۷:۱۴
علی سلطانی یکی از استواران ارتش بود. این مزدور ایرانی بی‌نهایت بی‌رحم و پست و عقده‌ای بود این مزدور همیشه نسبت به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و رزمندگان اسلام توهین می‌کرد
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۴۱
ا هزار دردسر و التماس از بعثي‏ها، دست او را باز كردم. ماشين بي‏رحمانه مي‏رفت و ما به بالا پرتاب مي‏شديم و مي‏افتاديم كف آن. نظامياني كه تفنگهايشان را روي ما نشانه گرفته بودند، آب داشتند؛ اما يك قطره به «دشتي» و ديگر بچه‏ها نمي‏دادند.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۲۸
وقتي بعثي‏ها با كابل و چوب و ميل‏گرد به ما هجوم مي‏آوردند او خودش را سپر بچه‏ها مي‏كرد. آنها هم بيشتر لج مي‏كردند و او را دو برابر همه‏ي ما مي‏زدند. مي‏خواستم زودتر نامش را بدانم؛ «علي اكبر» بود.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۲۶
چشمهاي اميدوارش را به هر بيننده‏اي مي‏انداخت و زير لب مي‏گفت: «دارم مي‏ميرم. باور كنيد! كمي آب به من بدهيد»!

صفحات