۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۲۳
روزي كه بيمار شد هر روز خون استفراغ مي‏كرد. او را براي عمل جراحي به بيمارستان نظامي تموز بردند.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۲۲
حسن وقتي اين حرف را شنيد لبخندي تلخ زد و سكوت كرد. ا
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۱۷
از نيمه شب گذشته بود كه خوابم برد. صبح تا چشم باز كردم او را نگاه كردم؛ آرام و غريب، شهيد شده بود. هق هق گريه امانم نمي‏داد.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۱۶
.. و زياد طول نكشيد كه با عمويش به عزاي پدر نشستند. پدر، پيش از مرگ، دست فرزندش را در دست برادرش گذاشت.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۱۳
سردرد او را كلافه مي‏كرد. گاهي تا مرز بيهوشي مي‏رفت كه همه از او قطع اميد مي‏كردند.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۰۴
آن‌جا نماز خواندن ممنوع بود ولي بچه‌ها به طور پنهاني شب‌ها و صبح‌ها، در زير پتو بدون وضو و با تيمم به طور دراز كشيده نماز مي‌خواندند.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۹:۰۴
اين سيم را داخل سطل آب مي‌انداختند و سطل آب را جوش مي‌آوردند، كه البته همه‌ي اين كارها با دلهره و نگهباني انجام مي‌گرفت.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۸:۴۵
پزشكيار ايراني، يواشكي به بچه‏ها گفت: داخل شكم «مجتبي» پر از غده‏هاي سرطاني شده.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۸:۴۲
ريختند روي سرش و او را با كابل و لگد زدند. دو سه روز بعد دچار خونريزي داخلي شد.
۱۳۹۱/۱۱/۰۴ - ۰۷:۵۰
موقع آمار صبح، حاج محمد حنيفه را بردند و حسابي كتك زدند و او را انداختند داخل زندان. دو تا از بچه‏ها هم تو زندان بودند. يكيشان «علي دوست» بود، همشهري حاج حنيفه.
۱۳۹۱/۰۹/۲۱ - ۰۸:۳۹
«جمشيد» از بچه‏هاي سپاه بود. اواخر مرداد ۶۴ در حياط استخبارات عراق بوديم، به عنوان اسيراني تازه وارد
۱۳۹۱/۰۹/۲۱ - ۰۸:۳۷
وقت سحر، هميشه صداي قرآن «محمد علي جعفري» ما را از خواب بيدار مي‏كرد.
۱۳۹۱/۰۵/۰۷ - ۰۷:۳۱
«حسين دوست صميمي‏ام بود. تنها كه مي‏شد قرآن حفظ مي‏كرد. يك باغچه‏ي كوچك در اردوگاه بود كه حسين آبادش كرد. سبزي مي‏كاشت و مي‏داد به بچه‏ها. ديگر، حسين بودو سبزي. آن تكه زمين كوچك، چقدر هم با بركت شده بود!
۱۳۹۱/۰۵/۰۷ - ۰۷:۳۰
وقتي دستگيرمان كردند حال «سيد علي اكبري» از همه وخيم‏تر بود. تيري به پيشاني‏اش خورده، چشمانش به سختي آسيب ديده بود. از سرش خون فوران مي‏زد. عطش هم به او فشار مي‏آورد.
۱۳۹۱/۰۵/۰۷ - ۰۷:۲۹
افسر بعثي، لوله‏ي اسلحه را به طرف صورت او گرفت و ماشه را چكاند. يك گلوله شليك شد و حسن بر زمين افتاد. خشاب را عوض كرد و دوباره ماشه را چكاند. سي گلوله بر بدن آن شهيد فرو رفت.

صفحات