کاربر گرامی به منظورنمایش بهتر از مرورگر فایر فاکس استفاده نمایید
  • امام خامنه‌ای(مدظله‌العالی):مسئولین،این حضورمردمی رابه حساب گلایه نداشتن آن‌ها نگذارند؛مردم گله‌مندند؛مردم با تبعیض وکم‌کاری وبی‌اعتنایی به مشکلات میانه‌ای ندارند.
چهارشنبه, 4 اسفند 1395
-A A +A

خاطره ای از شهید غلامرضا نور محمدی

متن: 

 

تاریخ تولد : 1337                                              تاریخ شهادت : 27/12/63

محل تولد : آبادان                                               محل شهادت : نزدیک رودخانه ی دجله

مزار شهید : گلزار شهدای شهر رضوانشهر- استان  اصفهان

منبع : کتاب خاطرات شهید رضا نور محمدی

عملیات طریق القدس را با از جان گذشتگی و شهادت وصف ناپذیر به پایان رساند بعد با گروه جنگ های نامنظم شهید چمران برای دفع حمله ی عراق به طلایه رفت .

این شهید بزرگوار در یکی از خاطره های دفاع مقدس خود چنین می گوید.

در ستاد دکتر چمران بودم ، سر گروه ما درجه داری از نیروی هوائی بود سلاحی را که انتخاب کردم آرپی جی بود چون با این موشک انداز زیاد کار کرده بودم . تعلیمات بسیار فشرده ی نظامی ، شروع شد ، هر روز دقیقاً 8 ساعت ما را وادار می کردند بدویم ، از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر و این در حالی بود که هنوز صبحانه نخورده بودیم . ساعت 4 بعد از ظهر بر می گشتیم ناهار مختصری می خوردیم و سپس درس های تئوری شروع می شد. در شب فقط دو ساعت می خوابیدیم . رأس ساعت ده شب رزم شبانه شروع می شد ... نهایتاً شب عملیات فرا رسید.

ساعت 11 شب حمله در محور جولانه به طرف خاکریز عراقی ها آغاز شد. اولین تیم خط شکن تیم 22 نفری ما بود.بعد از گذشتن از میدان مین پشت سر سیم های خاردار تقریباً در فاصله 20 متری عراقی ها قرار گرفتیم. دشمن متوجه ما شد و آتش شدید خود را بر روی ما گشود. کمک آرپی جی مرا با تیر زدند کوله پشتی اش آتش گرفت و این برادر رزمنده به کلی سوخت ، با صدای بلند فریاد کشید یا ابوالفضل و تمام کرد یک لحظه مکث کردم آنگاه با خشم بیشتری به خاکریز عراقی ها حمله کردم. من اولین گلوله را به یک تانک عراقی زدم ، درگیری سنگر به سنگر شروع شد . خط دوم دشمن را هم گرفتیم در این خط دومین و سومین تانک دشمن را نیز من زدم خاکریز سوم و چهارم دشمن را نیز تصرف کردم.

سپس نیروهای چریکی نامنظم را از خط خارج کردند ، حدود ظهر بود که ما ما به پشت خط خودمان برگشتیم اما هنوز استراحت نکرده بودیم که دستور آمد آماده باش باشید زیرا دشمن در منطقه  ی دهلاویه با حدود 150 تانک اقدام به ضد حمله کرده است. ما با اینکه بسیار خسته بودیم به کمک نیروهای خودی در منطقه ی دهلاویه رفتیم نزدیکی صبح درگیری بسیار شدیدی بین نیروهای ما و تانک های دشمن پدید آمد تا ظهر با جنگ بسیار شدیدی مواجه بودیم و تا آن وقت حدود 80 تانک و نفربر عراقی ها را منهدم کردیم .

می رفتیم تا نبردی بزرگ را آغاز کنیم . دل های ما دریایی از امید بود یادم هست مرتب دعا می کردم و از خدا التماس داشتم که حتی اگر شهید شدم با پیروزی شهید شوم و گرنه در برابر این ملت شرمگین و سرافکنده خواهم بود نه تنها در برابر ملت ایران  ، بلکه در مقابل تمام مستضعفین جهان. حرکت آغاز شد قلب ها سرشار از عشق و دلهره بود ، گرچه من تا قبل از عملیات به نیروهای تحت امر خود سخت گیری کرده بودم ولی تمام نیروها گوش به فرمان من بودند.از مواضع خود سرازیر شدیم . پایین آمدن از ارتفاع حدود 2 ساعت طول کشید حدود 2 ساعت دیگر طول کشید تا به بالای ارتفاع بعدی رسیدیم. در این حال با ارتفاع آزادی (کینگ) فاصله ی کمی داشتیم . عملیات شروع شد. من هم گروهان 2 را برای گرفتن یال چپ  آزادی و پاکسازی آنجا فرستادم و گروهان 3 را برای یال سمت  راست و پاکسازی آن . خودم شخصا هر سه محور را هماهنگ می کردم یک بار به سمت راست می رفتم و سرکشی می کردم ، بار دیگر به سمت چپ می رفتم و آنجا را کنترل می کردم سپس ارتفاع آزادی را با دو دسته از دو طرف چپ و راست دور زدیم و تشکیل یک نعل اسب را دادیم و پس از عبور از میدان مین که دور ارتفاع آزادی بود موفق به فتح ارتفاع آزادی شدیم. خبر سقوط ارتفاع آزادی به اطلاع فرمانده لشکر و شخص محسن رضائی ( فرمانده کل سپاه انقلاب اسلامی ) داده شد. همه از خوشحالی دست به دعا برداشته بودند.مافوراً منطقه را پاکسازی کردیم و آماده ی ضد حمله دشمن شدیم . کم کم هوا روشن شد. پس از روشن شدن هوا تازه متوجه شدیم که چه موضع مهمی را گرفته ایم . صبح تمام فرماندهان روی تپه آمدند و شروع به بررسی منطقه و دیدن ارتفاع آزادی کردند...

در  جناح پائین تپه ی آزادی یعنی محور سمت چپ برادر شفیعی نتوانسته بود عمل کند و با تلفات زیاد مجبور شده بود عقب نشینی کند من همان صبح یک تیم 12 نفره فرستادم تا یکی از تپه های سمت چپ را بگیرند ولی چون روز بود و دشمن کاملاً دید داشت تمام منطقه را زیر آتش گرفته بود و ما نتوانستیم صبح ارتفاع سمت چپ آزادی را بگیریم لذا تصرف این تپه را گذاشتم برای شب که هوا تاریک می شود. حدود 5 دسته کاملاً نظامی آماده کردم از ساعت 8 شب کاملا آماده بودیم ، نماز خواندیم و با آماده باش کامل منتظر دستور حمله شدیم.من دراز کشیدم و کمی خوابیدم . بچه ها نیز که از خدا می خواستند کمی استراحت کنند فوراً خوابیدند ، چون دو شبانه روز شاید هم بیشتر بود که نخوابیده بودند ساعت 1 بعد از نیمه شب بی سیم صدا زد و دستور حمله صادر شد. تقریباً از ساعت 1 نیمه شب تا ساعت 4 صبح راه رفتیم و از سمت چپ ارتفاع در خط رأس نظامی آن حرکت کردیم . حدود ساعت 4 صبح  به نزدیکی ارتفاع رسیدیم . دسته ی اصلی را برای انجام مأموریت فرستادم دسته ی کمکی را نیز پشت سرش حرکت دادم. دسته های بعدی با فاصله بیشتر حرکت می کردند. نیروی تخریب به میدان مین برخورد کرد سریعاً میدان را باز کردند و به نزدیکی سیم های خاردار رسیدیم . هنوز دشمن متوجه ما نشده بود ما شروع کردیم به چیدن سیم های خاردار که ناگهان آتش بسیار شدید دشمن بر روی نیروهای ما باز شد. پیش رفتن خیلی سخت بود من سریعاً به بچه های دسته ی اول دستور دادم هرچه مهمات دارند آتش کنند خصوصا آرپی جی 7 بچه ها با مهارت کامل بطور زیکراک حرکت می کردند و با سرعت زیاد آتش می کردند و به طرف سنگرهای دشمن می دویدند البته تعدادی از آنها تیر می خوردند و در خون خود می غلطیدند ... ظرف چند دقیقه به سنگرهای دشمن رسیدیم و شروع به پاکسازی آنها کردیم بچه ها با نارنجک تمام سنگرهای دشمن را منهدم کردند به طوری  که من در بعضی از سنگرهایی که برای زدن تیر خلاص می رفتم می دیدم 10 نفری روی هم ریخته بودند . دو دسته مشخص شده را برای گرفتن تپه ی پائینی فرستادم دشمن متوجه ما شده بود ولی ما همچنان حرکت می کردیم و می دویدیم تا اینکه بالاخره تپه دومی را نیز تصرف کردیم.هوا روشن شد فرماندهان رده ی بالا خصوصاً برادر محسن رضائی فرمانده کل سپاه از خوشحالی نمی دانست چه بگوید ، در این عملیات خود برادر محسن رضائی با ما در ارتباط بود. ما سریعاً زخمی ها و بعد شهدا را که حدود 15 نفر بودند جمع کردیم تا خدای نکرده کسی از قلم نیفد و کسی جا نماند با هزار مشکل زخمی ها را از روی ارتفاع تخلیه کردیم . موضع جدید موفقیت بسیار عالی داشت کاملا بر دشمن مسلط شده بودیم ، دشمن کاملآ گیج شده بود ، کنترل و سازماندهی خود را از دست داده بود . خودم یا روی ارتفاع بالا بودم یا ارتفاع وسطی یا ارتفاع پائینی و بطور مرتب در حال سرزدن و کنترل بودم. وضع بسیار عالی بود تنها چیزی که جلوی خود داشتیم یک ارتفاع کوچک بود که تنها مانع راه ما در رسیدن به دهکده های دشمن و پاسگاه و غیره بود. من از طریق بی سیم موقعیت این تپه ی کوچک را که تا آن موقع ندیده بودم برای فرماندهی لشکر تشریح کردم و بعنوان تنها مانع سر راهمان از آن یاد کردم. بعد از هماهنگی با فرمانده کل سپاه دستور پیشروی و تصرف تپه داده شد . ساعت تقریباً 3:5 بود که یک تیم 9 نفره از جناح راست و یک تیم از جناح چپ برای تصرف تپه فرستادم. گرفتن یک ارتفاع آن هم در هوای روشن با وجود میدان مین در سر راه کار بسیار دشواری بود. خلاصه به هر صورتی بود خدا خواست و خودش کمک کرد که نیروی ما بدون حتی یک شهید توانست ارتفاع مذکور را تصرف کند و تعدادی اسیر هم بگیرد . به این ترتیب ما بر روی موضع آخری هم تسلط یافتیم و فوراً خبر تصرف ارتفاع را اطلاع دادیم . این وضعیت آشفته ی دشمن در مقابل ما و این همه پیروزی مکرر فرماندهان رده ی بالا را بسیار خوشحال و متعجب کرده بود ؛ به طوری که وقتی من اعلام کردم تمام خطوط دفاعی دشمن شکسته شده و قصد سرازیر شدن از ارتفاعات را داریم ، فرماندهان بالا حتی خود برادر محسن رضایی نمی دانستند از خوشحالی چه بگویند ، وقتی من اصرار کردم دهکده و تمام پایگاه های دشمن باید گرفته شود زیرا دشمن شکست خورده است و در حال فرار است و باید از ارتفاعات سرازیر شویم ، فرماندهان مانده بودند که دستور پیشروی بدهند یا نه ؟ در این حال فقط برادر محسن رضایی گفت : ((بروید به امید خدا )) ما هم به سلامتی یک بسم الله گفتیم و شروع به حرکت کردیم دشمن از سوی جاده ی اصلی در حال فرار بود ، پائین ارتقاعات آن قدر دهکده و پادگان (مثل پادگان حاجی عمران) و مراکز موتوری ، تجمع نیرو،  مقر فرماندهی حتی شعبه های سیاسی دفتر حزب بعثی بود که حد نداشت. آنقدر انبارهای اسلحه و مهمات بود که خدا می داند ، دریایی از تجهیزات و ماشین آلات و وسایل بود . حمله ی ما بسیار سریع و غافلگیرانه بود دشمن فرصت عقب کشیدن تجهیزات خود را پیدا نکرده بود و تنها فرار کرده بود. دهکده ها و پادگان و گمرک مرزی همه سقوط کردند ، قلب تمام فرماندهان مالامال از اضطراب و هیجان و انتظار بود. وقتی که خبر سقوط تمام این مواضع را اعلام کردم حتی خود محسن رضائی چند بار مرا صدا زد و از من سوال کرد تا مطمئن شود خبر درست است . در جواب این سوال برادر محسن که پرسید : نور محمدی تو کجا هستس ؟ من گفتم : ((روی سقف پادگان در حال قدم زدن !)) یعنی روی سقف پادگانی که تا ظهر آن روز همه نیروی دشمن آنجا بود ، ساعت 5 بعد از ظهر خود من جلوتر از همه آن جا را گرفته و روی سقف آن ایستاده بودم.

آنچه از نظر شما خواننده ی گرامی گذشت شمه ای بود از فداکاری ها و ایثارگری ها و رشادتهای این سردار بزرگ لشکر اسلام.

این سردار رشید اسلام در عملیات بدر از مرحله ی شناسایی تا مرحله ی عمل حاضر بود. در این عملیات فرمانده محور عملیاتی بود. در مرحله ی دوم عملیات بدر در کنار دجله داخل کانال در حالی که منتظر صدور دستور شروع مرحله ی دوم عملیات بود ناگاه خمپاره ای بالای سر او به زمین خورد و در اثر ترکش خمپاره به سر مبارکش در کنار دجله در تاریخ 27/12/1363 به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید و روح آسمانی  اش به ملکوت اعلی پیوست. تن رنجور و پاهای خسته اش آرام گرفت و پس از انتقال به استان بر دستان مردم شهید پرور رضوانشهر تشییع و در گلزار شهداء این شهر به خاک سپرده شد.

سردار احمد کاظمی فرمانده لشکر زرهی 8 نجف اشرف می گوید : شب قبل از عملیات آقا رضا به من گفت : (( من فردا شب ساعت 2 شهید می شوم)) فردا شب وقتی بی سیم چی رضا تماس گرفت و از شهادت ایشان خبر داد با ناراحتی به ساعت نگاه کردم ، عقربه های ساعت 2 بعد از نیمه شب را نشان می داد.

از سردار شهید رضا نور محمدی وصیت نامه ای در دست نیست.

جمله ای از شهید والامقام سردار رضا نور محمدی :((اگر ما می جنگیم برای اینست که احساس تکلیف می کنیم نه احساس تشویق . اگر ما می جنگیم برای این است که می خواهیم قانون خدا را حاکم کنیم نه خود را .))

یادش گرامی و راهش پررهرو .

برای شادی روح شهدا و امام شهدا  صلوات .

خبرهای مرتبط:
تمامی حقوق مادی و معنوی این پايگاه متعلق به سازمان بسيج پيشكسوتان جهاد و شهادت مي باشد