کاربر گرامی به منظورنمایش بهتر از مرورگر فایر فاکس استفاده نمایید
  • امام خامنه ای(مدظله العالی): مسئله‌ی امامت و مسئله‌ی ولایت و زنده نگهداشتن غدیر، به یک معنا زنده نگهداشتن اسلام است.
جمعه, 31 شهريور 1396
-A A +A

رويين تنان حرز

متن: 

 

 

غلامرضا زراعتي   جانباز 25درصد

 

تاريخ و محل جانبازي : 11/7/64   جزيره مجنون

4/4/67 جزيره مجنون

   

در سال 1367 در جزيره مجنون،  شمال شلمچه،  خط مقدم حدود سه کيلومتر خط به نمايندگي از لشکر 21 امام رضا ( عليه السلام ) تحويل گردان قائم بود که کادر آن را نيروهاي سپاه شهرستان فردوس و جنوب خراسان تشکيل مي داد. اينجانب خدمتگزاري و مسئوليت گروهان خط را که تعداد 200 نفر رزمنده داشت  بر عهده داشتم . فاصله ما با نيروهاي عراقي فقط حدود  300 متربود . بين سنگرهاي کمين و دشمن 20 متر بيشتر فاصله وجود نداشت ، اين فاصله را هم آب پر کرده بود . اين حيله صدام بود که ما نتوانيم به آنها نزديک شويم و به مرور زمان خاکريز نيروهاي ايراني زير آب برود .

 در يکي از شب ها که مصادف با ميلاد مبارک امام هشتم  عليه السلام بود ، دشمن بر عليه ما که لشکر امام رضا عليه السلام بوديم به حمله بزرگي دست زد . در اين شب من تا صبح بيدار بودم . احتمال حمله دشمن را مي داديم و آمادگي کامل براي مقابله داشتيم .در آن زمان  يک نفر مجروح داشتيم که من تا صبح بر بالينش بيدار بودم . ساعت حدود 4 صبح بود که من ناگهان به آسمان نگريستم ، ديدم که نيم دايره مغرب آسمان مثل خون قرمز روشن مي درخشد و اين نشان دهنده آن بود که آتش دهنه سلاح هاي دشمن به طور هماهنگ و مداوم شليک مي شود . طولي نکشيد  که ميليون ها گلوله توپ و کاتيوشا و انواع سلاح هاي سبک و سنگين بر سرما فرود آمد . اتش طرفين سنگين بود و دشمن عقب لشکر ما را با سلاح هاي شيميايي زده  و با آتش زياد نيروهاي خط ما را زمين گير کرده بود . در اين حال نيروهاي عراقي به وسيله قايق به خاکريز ما نزديک شدند . حمله به قدري شديد و برنامه ريزي شده بود که دو لشکر سمت چپ و راست ما که ارتش و سپاه اهواز بودند ساعت 5 صبح تسليم دشمن شده بودند و ما هم تا ساعت 9 صبح بيشتر نتوانستيم مقاومت نماييم چرا که نيروهاي پشتيباني ما از عقب شيميايي شده بودند . خلاصه با آمدن نيروهاي دشمن به خط مقدم  ، بين ما و آنها جنگ تن به تن روي داد و افراد ما يکي پس از ديگري به درجه رفيع شهادت نائل مي آمدند و يا مجروح و اسير مي شدند .

ارتباط بيسيم  و تلفن خط با فرماندهان گردان و تيپ که در قرارگاه بودند قطع شده بود . بيسيم چي من که تنها دو روز از خدمتش باقي بود جلوي چشمانم به شهادت رسيد . تصميم گرفتيم بدون دستور فرماندهي قرارگاه عقب نشيني نمائيم . من خود اين دستور را صادر کردم و ناگفته نماند که از تعداد 200 نفر نيرو توانستيم حدود 50 نفر را به سلامت برگردانيم .

آخرين آنها خود من بودم که در حال عقب نشيني همچنان با دشمن درگير بودم .5 نفر از نيروهاي گارد رياست جمهوري صدام که بسيار ورزيده  و جوان بودند حدود يک کيلومتر مرا تعقيب نمودند . هدف آنان دستگيري من بود

به دليل اينکه  لباس سبز سپاه  بر تن من بود و در برابر آنها مقاومت مي کردم، بر اين فکر بودند که مي بايست سمتي را بر عهده داشته باشم . تعقيب آنان تا قرارگاه گردان ادامه داشت . به داخل سنگر فرماندهي گردان رفتم ، دو نفر از پاسداران آنجا مانده بودند . به آنان گفتم : " اينها را که مي بينيد عراقي هستند  شما هر چه زودتر فرار کنيد. "

کنار سنگر موتور سيکلتيبود . خواستم سوار آن شوم که يکي از نيروها که پايش قطع شده بود از من خواست که او را هم سوار موتور نمايم . در حيني که اين کار را انجام مي دادم فرصتي براي 5 نفر تکاور تعقيب کننده ايجاد شد که به من برسند . آنها دور من نيم دايره اي تشکيل دادند و با زبان خود مي گفتند که راه را ببنديد . اين کار را کردند ولي متوجه نبودند که ما بر منطقه خود احاطه بيشتري داريم و آنجا را بهتر مي شناسيم . من حرکت کردم و آنها به دنبالم مي دويدند . راه بسته شده  باز شد . مقداري از راه را که پيمودم به نقشه من پي بردند و ناچار شدند به رويم آتش بگشايند . اين کار باعث شهادت مجروحي شد که پشت موتور من نشسته بود . لاستيک عقب موتور هم پنچر شد و من افتادم . اسلحه هاي شکسته نيروهاي ما بر زمين ريخته بود . در اين حال متوجه نارنجکي شدم که در دسترس من قرار داشت . نارنجک را برداشتم و با خود انديشيدم که يا دشمن را با آن از بين خواهم برد يا اگر بخواهم اسير شوم خود را خواهم کشت !

خلاصه  اينکه با افتادن موتور خود را به داخل نيزارها انداختم و فرار نمودم . در بين راه به سنگري رسيدم . يک نفر داخل آن بود که از ترس نيروهاي عراقي خود را مخفي نموده بود . به شدت تشنه شده بودم، خواستم از داخل سنگر آب بردارم که او را ديدم . بسيار ترسيد ، به او گفتم که ايراني هستم و با هم عقب نشيني کرديم .

براي بار دوم ساعت يازده ظهر هنگامي که داشتم از جزيره خارج مي شدم ، هواپيما هاي عراقي منطقه ما را بمباران شيميايي کردند . من و چند نفر از نيروها که سوار جيپ بوديم شيميايي شديم .

ابتدا به بيمارستان صحرايي امام رضا عليه السلام انتقال يافتم و از آنجا به نقاهتگاه شهيد بقايي اهواز منتقل شدم . چند روز در آنجا بودم . مسئولين مافوق من بر اين گمان بودند که اسير يا شهيد شده ام . پس از يک هفته که به پاسگاه انديمشک رفتم همه از ديدنم به وجد آمدند و با تعجب مي گفتند  مگر تو زنده اي ؟!

از آنجا به شهرستان اعزام شدم و چند هفته اي در منزل به مداوا پرداختم . امام جمعه شهرستان فردوس که در آن زمان مرحوم حاج آقاي عليزاده بودند و من محافظ ايشان بودم به ملاقاتم آمدند . جريان را براي ايشان تعريف کردم و گفتم که من و همراهم دو عدد حرز حضرت جواد عليه السلام و بي بي فاطمه زهرا سلام الله عليها را به همراه داشتيم و حرز ها را به ايشان نشان دادم . حاج آقا سوگند ياد نمودند که سلامت ما فقط و فقط مرهون وجود آن دو حرز معصومين عليهم السلام بوده است .

همچنين در جايي ديگر هنگامي که مشغول انجام وظيفه بودم ، خمپاره اي در نزديکي من فرود آمد و ترکشي از آن بر روي جيبم اصابت کرد به نحوي که لباسم سوراخ شد . ولي چون اين دعا در جيبم بود و بر روي قلبم قرار داشت ، ترکش فقط پوست بدنم را سوزاند و من از مرگ حتمي نجات يافتم .

خبرهای مرتبط:
تمامی حقوق مادی و معنوی این پايگاه متعلق به سازمان بسيج پيشكسوتان جهاد و شهادت مي باشد