کاربر گرامی به منظورنمایش بهتر از مرورگر فایر فاکس استفاده نمایید
  • امام خامنه ای(مدظله العالی): مسئله‌ی امامت و مسئله‌ی ولایت و زنده نگهداشتن غدیر، به یک معنا زنده نگهداشتن اسلام است.
جمعه, 31 شهريور 1396
-A A +A

عمليات ميمک

متن: 

محمد حسين سالاری فر جانباز 25 درصد

                  

تاریخ و محل جانبازی: 24 / 10 / 65  ؛    شلمچه

 

روز سی ام خرداد 63 با جمعی از دوستان از فردوس به جبهه اعزام شدیم. یگان خدمتی ما و برادران همراه، تیپ 21 امام رضا (ع) تعیین گردید. در آن زمان فرماندهی تیپ بر عهده سردار قاآنی بود و معاونت ایشان سردار احمدی بودند. مقرّ تیپ در شهر اهواز بود در ساختمان های پنج طبقه.                                                                  

بعد از رسیدن به مقر تیپ، سازماندهی نیروها صورت گرفت و به همراه چند تن از دوستان به گردان کوثر معرفی شدیم. فرماندهی گردان بر عهده آقای بصیر بود و معاونت اول ایشان آقای مهدی خاوری و معاونت دوم آقای مهدی خویشاوندی بودند.

در حدود یک ماه و نیم آموزش های عقیدتی و نظامی را از مربیان خود فراگرفتیم و در ساعاتی از روز مشغول ساختن مسجد تیپ بودیم که هم اکنون این بنا در ساختمان های پنج طبقه پابرجاست. پس از اتمام دوره برای فراگیری شنا به شهر دزفول رفتیم و پس از مراجعت به اهواز به مدت دو هفته برای آموزش قایقرانی و آموزش های ویژه به مقری در نزدیکی خرمشهر اعزام شدیم.

بعد از گذراندن این دوره به سایت 4 در نزدیکی شهر شوش منتقل شدیم. برای رزم های شبانه، چند شب متوالی به راهپیمایی رفتیم. در یکی از شب ها در رزم شبانه ای شرکت کردیم که نشانی از عملیات در دشت داشت. تمام آموزش ها نیز نیروها را برای عملیات در دشت آماده کرده بود.

به اهواز برگشتیم و پس از چند روز به مدت 15 روز به مرخصی شهرستان آمدیم. پس از مراجعه به مقر تیپ، عصر یکی از روزها با اتوبوس به موقعیتی جدید رهسپار شدیم. از مسیر جاده دهلران مهران عبور کردیم و صبح روز بعد به موقعیت شهید حیدری رسیدیم. در آن جا چادر زدیم و در مدت سه روز تمام امکانات تیپ به آن جا منتقل شد.

صبح یکی از روزها فرماندهی تیپ برای نیروهای پیاده سخنرانی کردند و گفتند تا به حال هرچه آموزش دیده اید مخصوص دشت و آب بوده است ولی مأموریت جدید ما آموزش های خاص خود را می طلبد و این آموزش ها زمان می برد.

نیروها باید برای جنگ های کوهستانی آماده میشدند. به همین خاطر راهپیمایی ها و رزم های شبانه در مسیرهای خاص صورت می گرفت تا افراد بتوانند از موانع طبیعی بگذرند. مدت 45 روز در ارتفاعات بین مهران و ایلام آموزش دیدیم. تمام گردان ها تلاش می کردند تا از طرف فرماندهی تیپ به عنوان خط شکن انتخاب شوند. در طول این مدت حق رفتن به شهر ایلام را نداشتیم. فقط به وسیله نامه و تلگراف با خانواده هایمان ارتباط داشتیم. وضعیت روحی بچه ها، به خصوص نیروهای پیاده، چندان رضایت بخش نبود. یکی از شب ها حاج صادق آهنگران برای نوحه خوانی به مقر تیپ آمد و این کار در افزایش روحیه برادران خیلی مؤثر بود                                                 

دو شب مانده به عملیات به اتفاق چند نفر از دو ستان  به چادر فرماندهی گردان رفتیم و با مأموریت و منطقه ای که گردان ما باید در آن جا عمل می کرد آشنا شدیم. عصر روز بعد فرمانده گردان برای نیروها صحبت و مأموریت گردان را تشریح کرد. مشخص شد که جزو نیروهای خط شکن هستیم. مطالب لازم گفته و اعلام شد هرکس دوست ندارد جزو نیروهای خط شکن باشد می تواند جایش را با نیروهای داوطلب دیگر گردان ها که جزو نیروهای احتیاط هستند، عوض کند. برادر بصیر چند بار این گفته خود را تکرار کردند ولی هیچ یک از برادران حاضر نشدند از گردان خارج شوند. در پایان هم از افراد خواسته شد از یکدیگر حلالیت بطلبند. صدای گریه فضا را پر کرده بود. نزدیک اذان مغرب بود. برای برگزاری نماز جماعت آماده شدیم. پس از اقامه نماز، دعای توسل خوانده شد. آن شب حالتی خاص در مجلس مشاهده می شد.                                                                                  

بعد از صرف شام بلافاصله برادران تجهیزات کامل دریافت کردند و به دنبال آن هر یک به کاری مشغول شدند. عده ای زیارت عاشورا می خواندند. عده ای وصیت نامه می نوشتند و برخی هم نشسته بودند و از یکدیگر حلالیت می طلبیدند و قول شفاعت می گرفتند. تعدادی هم آخرین نامه ها را برای خانواده هایشان می نوشتند. لحظاتی به یاد ماندنی بود که اکنون درکش برایمان سخت است.                                                                                                    

در آن لحظه چهره تک تک افراد حامل پیامی بود؛ پیامی آشنا برای دوستانی که حدود چهارماه و نیم با یکدیگر مأنوس بودند. انس و الفتی که نشأت گرفته از صداقت و خلوص رزمندگان بود. یارانی که هدفی مشترک داشتند و همگی به امر مرجعی عالیقدر و رهبری مقتدر، خانه و کاشانه خود را ترک و علیه خصم زبون لباس رزم بر تن کرده بودند. این خصایص مشترک چنان اشتیاق متقابلی در دل ها رویانده بود که هر بیننده ای از چشم آن جماعت رایحه اشتیاق استشمام می کرد. حالا وقت جدایی فرارسیده بود. لحظه ها از پس یکدیگر می گذشتند و زمان موعود در حال رسیدن بود. بر گونه ها اشک می غلتید.                                                                                             

زمان ایستاده بود و انسان فرصتی می یافت به گذشته برگردد. گذشته ای که چندان رضایت بخش نبود. آن سوی این درنگ شبانه آینده ای به رویمان آغوش می گشود که روحی بلند می طلبید. دل کندن از دنیا و مبارزه با دشمن در پیش بود و اطاعت از رهبری. پیش از نبرد با دشمن، درگیری با نفس شروع شده بود و هر چه زمان می گذشت شدت بیشتری می گرفت. باید بر نفس فائق آییم تا از قافله باز نمانیم. این کار دشوار از آن رو برایم میسر شد که در هر دو نبرد، هم نبرد درون با نفس و هم نبرد با خصم، همگام با دریادلانی بودم که عزم خود را جزم کرده بودند تا با لگدکوب نفس تاریکی شب را بدرند و در فرداشب آفتابی میمک بر خصم زبون بتازند.                                    

صبح از راه رسید. جنب و جوشی تازه در بین برادران به چشم می خورد.عده اي مشغول اصلاح سر و صورت بودندو عده اي هم در کنار رودخانه مشغول غسل شهادت.بعد از نماز ظهر و صرف ناهار ,برادران با چهره هاي بشاش و لباس هاي تميز سوار اتوبوس مي شدند. در اين لحظات حساس هواپيما هاي دشمن از راه رسيدند و وضعيت را دگرگون ساختند .تمامي برادران زمين گير شدند. هواپیماها پس از چند لحظه که مانور دادند، بمب های خود را در اطراف ریختند و از منطقه دور شدند. هر لحظه آژیر خطر به صدا درمی آمد و زمان برای پیمودن راه درازی که در پیش داشتیم محدود تر می شد.                     

سوار اتوبوس ها شدیم. از جاده مهران ایلام حرکت کردیم. از صالح آباد به جاده آسفالته در سمت راست ادامه مسیر دادیم. با اتوبوس به خط مقدّم که در دست برادران ارتش بود نزدیک شدیم. برادران به پایین دره هدایت شدند. در آن جا آبی شیرین و گوارا جریان داشت. کمی استراحت کردیم. نزدیک غروب بود. به دستور فرماندهی شام مختصری را که همراه داشتیم خوردیم و از آب رودخانه وضو گرفتیم. نماز مغرب و عشا را همان جا خواندیم. قمقمه ها را از آب رودخانه پر کردیم و به راه افتادیم.

از مسیرهای پرپیچ و خم و دره های صعب العبور می گذشتیم. تاریکی شب به حدی بود که به سختی جلو پای خود را می دیدیم. پس از حدود 4 ساعت به پشت یک تپه رسیدیم. عده ای از برادران تخریب چی در حال برگشتن بودند. شهید موحد هم در بین آن ها بود. پس از احوالپرسی به من گفت هیچ خبری نیست. راهکار باز است و عراقی ها خوابند.

به خاطر تأخیر بعضی از گردان ها در رسیدن به مواضع مجبور به توقف و گذراندن وقت بودیم. کم کم ماه داشت طلوع می کرد. در این لحظه درگیری شدیدی در  سمت چپ منطقه به راه افتاده بود و  منورها فضای آن جا را روشن می کرد. لشکر نصر در زمان تعیین شده به مواضع دشمن رسیده  و موقعیت آن ها برای دشمن مشخص شده بود، به همین خاطر عملیات از آن ناحیه شروع شده بود. در محل استقرار ما چندان خبری نبود. هر چند دقیقه منوری به هوا پرتاب می شد و برخی سنگرها هم شروع به ریختن آتش می کردند.              

ماه با پرتوافشانی خود فضای منطقه را روشن کرد. هنوز ما در پشت تپه زمین گیر بودیم. بالاخره دستور حرکت رسید. از تپه بالا رفتیم و وارد راهکار شدیم. به سرعت این مسیر را پشت سر گذاشتیم. هنگام عبور آخرین نفرات، توجه عراقی ها به موقعیت ما جلب شد و شروع به ریختن آتش کردند. نیروها به داخل شیاری هدایت شدند و در دو سمت چپ و راست به جلو رفتند. به آرپی جی زن ها مأموریت داده شد تا سنگرهای دشمن را که روی نیروها آتش می ریختند، منهدم کنند. من جزو این گروه بودم. به جلو رفتیم. دو سنگر آتش بار منهدم شد و سنگرهای مجاور هم آتش خود را قطع و عقب نشینی کردند و به دره های اطراف رفتند .نیروهای گردان به راحتی از ارتفاع بالا رفتند و پاسگاه روی ارتفاع میمک را تسخیر کردند. سنگرهای اطراف نیز پاکسازی شد. نیروها در جاده ای که به یکی از پاسگاه های عراقی ختم می شد به راه افتادند. در همین لحظات باران شدیدی باریدن گرفت، به گونه ای که در مدت چند دقیقه همه جا را آب فراگرفت. تغییر آب و هوا به این سرعت برای هر فردی عجیب به نظر می رسید. نیروهایی که درون شیارها کمین کرده بودند مجبور بودند به بالای ارتفاع بیایند و در بعضی موقعیت ها مجبور به عقب نشینی شدند                                    .

من و چند نفر از دوستان به همراه یکی از فرماندهان به سمت جلو حرکت می کردیم. آرامش خاصی بر منطقه حاکم بود. هر چند لحظه شلیک گلوله های سبک این آرامش را بر هم می زد. از آتش سنگین توپ ها و خمپاره ها خبری نبود. در مسیر حرکتمان از شیارهای روبه رو به سوی ما شلیک می کردند. ابتدا می خواستیم سنگر آن ها را با آرپی جی منهدم کنیم ولی دچار شک و تردید شدیم که این ها نیروهای دشمن هستند یا خودی. مجبور به بازگشت شدیم. از معاونت گردان برادر مهدی خاوری سؤال کردیم. ایشان گفتند ما در آن محل نیرو نداریم و فقط افراد دشمن در آن جا موضع گرفته اند.     

 به موقعیت اولیه برگشتیم. آتش دشمن در آن لحظه قطع شده بود. به دستور فرمانده، من و یکی دیگر از دوستان موظف به دیده بانی از دو شیاری بودیم که به آنجا ختم می شد. دیگر دوستان با فرمانده به سمت چپ رفتند تا برای محافظت شیارهای مجاور نیرو تعیین کنند. هوا روشن شده بود. برگشتم و به پایین دره پشت سرم نگاه کردم. حاج آقا یوسفی از برادران کاشمر که سنشان در حدود 60 تا 65 سال بود داشتند با سه نفر از دوستان برای نماز آماده می شدند. به نوبت نماز صبح را به جا آوردیم.                                                             

همه جا کاملاً روشن شده بود. به دستور فرمانده باید از این موقعیت محافظت می کردیم. وضعیت ما به گونه ای بود که تحرک نیروهای خودی برایمان مشخص نبود. زاویه دید ما بر روی دشمن هم محدود بود و فقط تحرک افراد را در چند شیار زیر نظر داشتیم. به همین دلیل از حرکت دشمن در سمت راست بی اطلاع بودیم. سر و صدای بلدوزرها سکوت منطقه را در هم می شکست. تصور بر این بود که در جاده به سمت جلو در حرکت هستند. آتش دشمن رفته رفته شدیدتر می شد.  در همین لحظات برادر بصیر فرمانده گردان که ملبس به لباس پاسداری بودند در حالی که دوربینی در دست داشتند به سمت ما آمدند وگفتند:هر چه سریع تر باید از این جا خارج شویم. ایشان حرکت کردند و ما هم به دنبال ایشان به راه افتادی   در مسیر جنازه شهید منتظري

را در فاصله ای نه چندان دور دیدیم ولی هدف تیر مستقیم افراد پیاده دشمن بودیم و نمی توانستیم آن را به عقب بیاوریم. به سرعت به سمت عقب حرکت کردیم. خمپاره ها یکی یکی در اطراف ما زمین را می شکافتند و گلوله های سبک زوزه کشان از اطراف ما می گذشتند. به خط اول که نزدیک شدیم شاهد احداث خاکریزی بلند بودیم. خود را به پشت خاکریز رساندیم. برگشتن ما باعث تعجب دوستان شده بود. بعداً متوجه شدیم برادر بصیر قبل از این که دشمن شروع به پاتک کند جلو آمده و ما را نجات داده اند.

پس از چند لحظه استراحت از بالای خاکریز نگاهی به منطقه انداختم. آرایش تانک های دشمن مرا شگفت زده کرد. تمامی برادران به دستور فرماندهان در جای خود مستقر شدند. شیارهای اطراف را توپخانه گلوله باران می کرد. در این حال چند نفر جلو رفتند و جنازه شهید منتظری را پشت خاکریز آوردند.

گردان رعد مأموریت داشت از رودخانه تلخاب بگذرد و ارتفاعات سمت راست را بگیرد ولی در شب عملیات موفق به چنین کاری نشد. به همین سبب افراد دشمن روی ارتفاعات مستقر بودند و با تیر مستقیم، افراد ما را در پشت خاکریز هدف می گرفتند. داشتم با یکی از دوستان صحبت می کردم که از ناحیه کمر زخمی شد و در کنارم به خاک افتاد. تهدید دشمن به گونه ای بود که هیچ کس نمی توانست در پشت خاکریز به راحتی حرکت کند و همه سینه خیز یا با حرکات تند و تیز حرکت می کردند. تانک های دشمن جلو می آمدند و رفته رفته به مواضع ما نزدیک تر می شدند. همگام با آن ها هواپیماها خطوط پشتیبانی ما را بمباران می کردند و دو فروند هلیکوپتر مرتب خاکریز مقابلمان را با اصابت راکت می شکافتند.

تانک ها در فاصله حدود ششصد متری ما موضع گرفتند، درست در محلی که چند لحظه پیش ما چند نفر آن جا بودیم. تانک ها پیشروی را شروع کردند. از هر سمت خاکریز ما گلوله باران می شد. هلی کوپترها در پشت یک ارتفاع جای گرفته بودند و از تیر مستقیم در امان بودند. فقط هنگامی که برای شلیک آماده می شدند هدف قرار دادن آن ها ممکن بود.

خیلی حساب شده و دقیق عمل می کردند. هنگامی که جلو خاکریز مورد اصابت راکت قرار میگرفت،

 گرد و خاک زیادی جلو دید نیروها را میگرفت و آن ها از همین فرصت استفاده کرده و با سرعت بیشتری پیشروی می کردند. بالاخره تانک ها به فاصله 250 متری رسیدند. درگیری شدید شده بود. به هر جا  نگاه می کردی دود و آتش و انفجار می دیدی. یک باره احساس کردم خاکریز شکاف برداشته است. چند راکت پشت سر هم به دیواره خاکریز اصابت کرد و این شکاف را به وجود آورد. جلو خاکریز بر اثر اصابت راکت ها قابل دیدن نبود و صدای حرکت تانک ها شنیده می شد.

مسلم بود که تانک ها قصد نفوذ دارند. برادران با فریاد الله اکبر بالای خاکریز رفتند و گلوله های آرپی جی را به سمت آن ها رها کردند. تانک فرماندهی دشمن آتش گرفت و همین امر باعث توقف آن ها شد. پس از لحظه ای درگیری، مجبور به عقب نشینی شدند. به چشم خود دیدم که یک عراقی کمربند خود را باز کرده بود و نیروهای پیاده را به سوی خاکریز هدایت می کرد. چون آتش در جلو خاکریز خیلی شدید بود، تغییر جهت داد و نیروها را به سوی رودخانه تلخاب برد. یکی از دوستان یک گلوله آرپی جی به سمت آن ها شلیک کرد که آنها را زمین گیر کرد. بدین صورت پاتک اول دشمن با مقاومت جانانه برادران به شکست انجامید. حمله دوم دشمن نیز شکست خورد.

شب فرا رسید. به همت برادران گردان مهندسی در کناره رودخانه تلخاب خاکریزی احداث شد. شب را با درگیری های پراکنده به صبح رساندیم. صبح روز بعد آتش دشمن خیلی شدید  بود و از روز اول بیشتر این منطقه را هدف گلوله های دوربرد خود قرار می داد. جاده تدارکاتی که از کنار پاسگاه می گذشت مرتب مورد اصابت گلوله قرار می گرفت. چند دستگاه ماشین در پیچی معروف به پیچ خمپاره، بر اثر اصابت گلوله آتش گرفته بود. هیچ ماشینی نمی توانست به سمت ما بیاید. حدود 4 ساعت طول کشید تا مسیر جاده تدارکاتی عوض شود. چون رزمندگان درگیری شدیدی با دشمن داشتند و از طرفی سنگرهای مهمات ما تهاجم دشمن آسیب دیده بود، از نظر گلوله آرپی جی و خمپاره 60 سخت در مضیقه بودیم. تهدید و پیشروی دشمن وضعیت خاصی را به وجود آورده بود. تانک ها در فاصله ای نه چندان دور از خاکریز موضع گرفتند. آتش دشمن رفته رفته شدت بیشتری می یافت. خستگی برادران و نبود مهمات وضعیت را بدتر می کرد. خودم یک گلوله آرپی جی داشتم و دیگر برادران هم یک یا دو تا.

تجربه دیروز به ما می گفت با این وضعیت نمی توانیم جلو دشمن را بگیریم. تمام فشار دشمن متوجه خاکریزی بود به طول 600 تا 700 متر که بر روی جاده احداث شده بود و فقط برادران گردان کوثر از آن حفاظت می کردند. در این لحظات حساس شاهد حضور یکی از برادران ارتش در پشت خاکریز بودم. وی که به همه سنگرها رفته بود به سنگر ما آمد و گفت از این وضعیت ناراحت نباشید، چون برادران ما از ناحیه نفت شهر حمله کرده اند و هم اکنون نفت شهر به دست نیروهای ما آزاد شده است. این خبر باعث شادی نیروها شد و در افزایش روحیه آنان مؤثر بود. همچنین گفتند گروهی متشکل از بسیجیان و سربازان از شیارهای مجاور جلو رفته اند تا از پشت به تانک ها بزنند.

 بنا به دستور فرماندهی از شلیک گلوله های باقی مانده خودداری و ثانیه شماری می کردیم که الان برادرانی که جلو رفته اند به تانک ها حمله ور خواهند شد. هر رزمنده چند نارنجک آماده کرده بود که در صورت لزوم از آن ها استفاده کند.  دشمن که گمان می کرد این رفتار ما نوعی تله جنگی باشد، با ترس و احتیاط بسیار جلو می آمد. کم کم تانک ها به نزدیک خاکریز رسیدند.

همزمان با رسیدن تانک ها، نخستین ماشین که حامل مواد غذایی و نوشیدنی بود به پشت خاکریز آمد و بر ناراحتی رزمندگان افزود. می گفتند مهمات نداریم که از خود دفاع کنیم، غذا و آب میوه برایمان می فرستند. پس از حدود 10 دقیقه یک تویوتا به پشت خاکریز آمد که پر از گلوله های آرپی جی و ... بود.  گلوله ها که به دست نیروها رسید با صدای الله اکبر دوباره بر دشمن زبون تاختند وتانک ها را یکی پس از دیگری منهدم کردند. دشمن برای سومین بار شکست خورد.

شب فرارسید. همانند شب اول، منطقه تا حدودی آرام بود. روز بعد نیز درگیری شدید بود و تا ظهر مشغول پاسداری از خطوط اول بودیم. بعد از رسیدن نیروهای کمکی و جانشین به سمت عقب حرکت کردیم. پس از استراحتی کوتاه در یک دره، شبانه به قرارگاه تاکتیکی برگشتیم و از آن جا به قرارگاه شهید حیدری رفتیم.

پس از چند روز مجدداً همراه دو نفر از فرماندهان گردان به قرارگاه تاکتیکی رفتیم. در مسیر هواپیماها مرتب جاده آسفالته را بمباران می کردند. در فاصله حدود 500 متری هواپیمای دشمن روی جاده مانور می داد و یک باره شاهد انفجار شدیدی بودیم. ابتدا تصور کردیم پل مقابل را زده است. پس از رسیدن دیدیم راکت به کنار پل اصابت کرده و مینی بوسی که در حال گذشتن از پل بوده بر اثر موج انفجار با حالتی عجیب بر روی نرده های کنار پل قرار گرفته است. حالتی که هر بیننده ای را شگفت زده می کرد. ارتفاع پل تا سطح آب در حدود 15 متر بود. چند نفر داخل اتوبوس به شهادت رسیده بودند از جمله راننده آن. اتوبوس در حالتی بود که کسی نمی توانست داخل آن برود چون احتمال سقوط به رودخانه زیاد بود.

وقت زیادی نداشتیم. به سوی قرارگاه حرکت کردیم. پس از اقامت کوتاهی مجدداً به موقعیت شهید حیدری برگشتیم. هنوز مینی بوس روی نرده های پل قرار داشت و راننده هم که به شهادت رسیده بود همچنان پشت فرمان بود. شهدای سمت جاده را تخلیه کرده بودند. به قرارگاه آمدیم. استراحتی کردیم و برای چند روز همراه دیگر برادران به فردوس بازگشتیم.

خبرهای مرتبط:
تمامی حقوق مادی و معنوی این پايگاه متعلق به سازمان بسيج پيشكسوتان جهاد و شهادت مي باشد