کاربر گرامی به منظورنمایش بهتر از مرورگر فایر فاکس استفاده نمایید
  • امام خامنه‌ای(مدظله‌العالی): بسیج میتواند کمک کند به قوّه‌ی مجریّه برای جهت‌دهی صحیح، برای جلوگیری از خطا و انحرافِ در مسیر. و در عمل [هم میتواند] کمک کند.
سه شنبه, 5 بهمن 1395
-A A +A

شلاق و شقايق

متن: 

عنوان : شلاق و شقايق
مكان : اردوگاه 11 تكريت
راوي :آزاده
منبع :خاطرات آزادگان
در زندان «الرشيد» بغداد بودم؛ مجروحي در كنار اسيران زخمي.
وقتي بعثي‏ها با كابل و چوب و ميل‏گرد به ما هجوم مي‏آوردند او خودش را سپر بچه‏ها مي‏كرد. آنها هم بيشتر لج مي‏كردند و او را دو برابر همه‏ي ما مي‏زدند. مي‏خواستم زودتر نامش را بدانم؛ «علي اكبر» بود.
هر چند كه بدنش كوفته مي‏شد؛ اما باز سحر بر‏مي‏خواست و نماز شب مي‏خواند.
كنار بچه‏ها مي‏نشست و آنها را دلداري مي‏داد. او از رنج و مشقت ياران رسول خدا (ص) مي‏گفت و بچه‏ها روحيه مي‏گرفتند.
وقتي ما را به اردوگاه 11 تكريت فرستادند، يك نفر وطن فروش دستش را به طرف «قاسمي» دراز كرد و به عراقي‏ها گفت: «اين پاسدار است». از آن روز لگدهاي بيشمار بعثي‏هايي كه عرق مي‏ريختند، بر پيكر مظلوم او بيشتر شد.
يك بار طاقت نياورد و با آن جاسوس درگير شد. عراقي ها هم بهانه‏ي خوبي براي شكنجه‏ي علي‏اكبر گير آوردند. آن قدر او را زدند كه حالش نامتعادل شد. همه جا پيچيد كه «علي اكبر رواني شده است». معلوم نبود؛ اما او مي‏خنديد و ما اشك مي‏ريختيم.
... و اين گونه بود تا شب جمعه 12 خرداد 66 كه گفت: «بچه‏ها! من شهيد مي‏شوم، اما گناهم بر گردن همه‏ي شماست، اگر پيام مرا نرسانيد و حقيقت را نگوييد».
فردا صبح بعد از نماز، چند لحظه‏اي صداي دويدن شخصي را شنيديم و ديوار آسايشگاه كه لرزيد؛ قاسمي با سر به ديوار كوبيده بود. خون از سرش مي‏ريخت و و فرياد مي‏زد: مرگ بر صهيونيست بين‏الملل! مرگ بر اسرائيل! الله اكبر!، خميني رهبر!
عراقي‏ها ريختند داخل و او به آنها جواب مي‏داد. يك ماه بعد، ساعت 30/8 صبح او را بردند. ساعتي گذشت كه به ما گفتند: «پنج نفر با يك پتو بيايند بيرون»!
بچه‏ها برگشتند. عرق از سر و روي هر چهار نفر مي‏باريد و چهار گوشه‏ي پتو را گرفته بودند و داخل آمدند. يك نفر هم لباسهاي خوني روي دستهايش بود.
قاسمي را از داخل حمام آوردند. از گوش، چشم، دهان، بيني و پاهاي او خون مي‏ريخت. پاي راستش از دو قسمت و پاي چپش را نيز شكسته‏ بودند. او ديگر قادر به صحبت كردن نبود. ساعت 11 در حالي نفسش قطع شد كه خون در گلويش لخته شده بود.
از آن روز، ديگر خنده‏هاي علي اكبر قاسمي را كه گهگاهي با گريه ادغام مي‏شد، نديديم.

خبرهای مرتبط:
تمامی حقوق مادی و معنوی این پايگاه متعلق به سازمان بسيج پيشكسوتان جهاد و شهادت مي باشد