کاربر گرامی به منظورنمایش بهتر از مرورگر فایر فاکس استفاده نمایید
  • امام خامنه ای(مدظله العالی): مسئله‌ی امامت و مسئله‌ی ولایت و زنده نگهداشتن غدیر، به یک معنا زنده نگهداشتن اسلام است.
جمعه, 31 شهريور 1396
-A A +A

زائر کربلا

متن: 

محمد رضا فيض آبادی آزاده  جانباز 35 درصد

 

تاریخ و محل جانبازی: 4 / 3 / 61  ؛   تنگه چزابه

 

ما در دوران اسارت مانند همه مردم ایران که در آن زمان و هر زمان دیگر آرزوی زیارت کربلا را در دل داشتند و دارند، در دعاها و مراسم مذهبی که داشتیم، بیت:

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا        بـر  دلـم  ترسم  بمـاند  آرزوی  کـربـلا

را به طور گروهی و با سوز و گداز می خواندیم طوری که به گوش عراقی ها هم می رسید.

صدام در یکی از سخنرانی های تبلیغاتی حزب بعث، دستور داده بود که همه اسرای ایرانی را به کربلا و نجف ببرید و تا می توانید در این مورد تبلیغات کنید. پس از مدتی، مسؤولان نگهداری اسرا در عراق دست به کار شدند. اسرا را در گروه های 300 نفری به مدت یک روز به زیارت می بردند. یک هفته مانده بود که نوبت اردوگاه ما، موصل 4، شود. یک افسر عراقی وابسته به حزب بعث و اطلاعات ارتش عراق وارد اردوگاه ما شد و با خوشرویی ساختگی گفت می خواهیم به دستور رهبرمان، صدام حسین، همه شما را به زیارت ببریم.

اسرای مستقر در اردوگاه موصل 4 همصدا گفتند، مادامی که بخواهید از زیارت کربلا استفاده تبلیغاتی کنید، ما آن را نمی پذیریم و ترجیح می دهیم به زیارت نرویم و وسیله تبلیغات شما واقع نشویم. افسر عراقی در پاسخ گفت چون فرمان صدام است ما به زور هم که شده شما را به کربلا خواهیم برد. یکی دو روز این بحث ادامه داشت. سرانجام افسر عراقی که فضیل نام داشت، سرپیچی ما را از رفتن به کربلا به مقامات بالاتر خود اطلاع داد. به او گفته بودند به هر وسیله ای که می توانی باید اسرا را حاضر به پذیرش زیارت کربلا کنی. البته اجازه استفاده از زور را به او نداده بودند.

یک روز در اواسط آخرین هفته مهلت مقرر، فضیل وارد اردوگاه شد و در سخنانی فریبنده و ریاکارانه، گفت: ما و شما با هم برادر هستیم. شما می گویید، آرزوی زیارت کربلا دارید. ما هم می خواهیم این آرزوی دیرینه شما را برآورده کنیم. چرا از این فرصت مناسبی که برایتان پیش آمده استفاده نمی کنید؟ ما همان دلایل قبلی را بیان کردیم. سرانجام قرار شد جلسه ای تشکیل شود و نمایندگانی از ما با فرمانده اردوگاه و افسر اطلاعات ارتش حزب بعث، فضیل، به مذاکره بنشینند.

در ابتدای جلسه عراقی ها سعی داشتند از موضع قدرت، با ارعاب و تهدید، نمایندگان ما را مجبور کنند بدون هیچ قید و شرطی رفتن به زیارت را بپذیرند. در مقابل، نمایندگان ما گفته بودند ما از هیچ چیز نمی ترسیم و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستیم خواسته های شما را بپذیریم. عراقی ها وقتی دیده بودند سلاح زور و تهدید کارگر واقع نمی شود، کم کم تغییر موضع دادند. نمایندگان ما گفته بودند ما در صورتی به زیارت می رویم که شما شرایط ما را بپذیرید. عراقی ها هم پذیرفتند و در صورت جلسه ای که تنظیم کرده بودند این شرایط را قید کردند:

1-     عراقی ها به هیچ وجه فیلم برداری نکنند.

2-     از طریق رادیو و تلویزیون یا مطبوعات تبلیغات نکنند.

3-     عکس صدام را به شیشه ماشین های حامل ما نچسبانند.

4-   به ما اجازه دهند در حرم امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس و حضرت علی (ع) به روش خودمان زیارت نامه بخوانیم و آن ها دخالت نکنند.

با این تعهداتی که عراقی ها دادند، ما هم پذیرفتیم که به زیارت برویم.

البته هرچند زیارت تبلیغاتی را نمی پذیرفتیم، دل هایمان برای زیارت کربلا حسابی تنگ شده بود. در دعاهایمان از امام حسین (ع) می خواستیم کمکمان کنند و در این راه ما را از شر فتنه های عراقی ها در امان بدارند که در آینده شرمسار مردم ایران و خانواده معظّم شهدا نباشیم.

روز موعود فرارسید وقرار شد آسایشگاه ما جزء اولین کاروان 300 نفری زائر کربلا از اردوگاه موصل 4 باشد. با اطلاعاتی که از اردوگاه های دیگر داشتیم می دانستیم عراقی ها هنگام بردن اسرا برای زیارت شام و صبحانه را تدارک نمی بینند و به همین خاطر غذای روز قبل خود را نصف کردیم و مقداری از گوشت و سبزی و سیب زمینی را به صورت کتلت درست کردیم و برای هر نفر به اندازه ی یک قاشق غذا خوری از مخلوط کتلت با نصف نانی که عراقی ها آن را سمون می نامیدند یک ساندویچ فراهم نمودیم. یکی از روزهای اسفند 1368 و ساعت 6 بعد از ظهر بود که با تشریفات خاص عراقی ها از یک طرف و بدرقه یدلسوختگان عاشق کربلا یعنی دیگر اسیران از اردوگاه خارج شدیم. اولین بار بود که بعد از 6 سال فضای بیرون اردوگاه را می دیدیم. اردوگاهی که دیوارهای بلند و یکنواخت آن در طول این مدت برایمان مانند یک قلعه ی نفوذ ناپذیر و خسته کننده جلوه کرده بود. هر 30 نفر از ما را سوار بر یک اتوبوس کردند. در هر اتوبوس ده سرباز مسلح نگهبان بودند. یک اکیپ زرهی مجهز به مسلسل و دیگر ادوات نظامی ما را همراهی می کردند. قرار بود از موصل تا بغداد ما را با قطار ببرند. ایستگاه قطار موصل حدوداً 45 کیلومتر از اردوگاه فاصله داشت. در ایستگاه قطار به ما اجازه ی نماز خواندن ندادند و هر چه اصرار کردیم که وقت نماز مغرب و عشا فرا رسیده و باید نماز بخوانیم فایده ای نداشت. بهانه ی آن ها این بود که از نظر امنیت نمی توانند ما را مدت زیادی در ایستگاه نگه دارند.

ساعت 8 شب ما را به سمت سکوها بردند و سوار قطار شدیم. احساس می کردیم نیرویی نامرئی ما را به سوی خود می کشد. به ما اجازه دادند که یک نفر یک نفر در راه رو قطار بین صندلی ها نماز بخوانیم. نزدیکی های اذان صبح قطار به بغداد رسید. تا اینجا طبق قرار عراقی ها با نمایندگان ما، از تبلیغات و فیلم برداری خبری نبود. در بغداد ما را تحویل یک گروه دیگر دادند که فرمانده آن ها یک سرهنگ بود. فضیل جلو رفت و پس از احترام و تملق گویی، ما را به سرهنگ جدید معرفی کرد. او همچنین سرهنگ را از قرارداد میان ما و مسئولین اردوگاه مطلع ساخت و گفت این گروه با بقیه فرق می کنند و همه "حرس خمینی " هستند.

 نگهبانان بغدادی ما را به بیرون ایستگاه قطار به یک خیابان عریض راهنمایی کردند. مدت کوتاهی روی آسفالت خیابان نشستیم. اذان صبح گفته بودند و ما به آن ها گفتیم می خواهیم نماز صبح بجا آوریم. ابتدا به ما اجازه نمی دادند. آن ها می گفتند ما هم مثل شما مسلمانیم ولی لزومی ندارد که در چنین وضعیتی نماز بخوانیم. در همین گیر و دار بودیم که چند نفر از دوستانمان دور از دید عراقی ها تیمم کردند و به نماز ایستادند. عراقي هم دیگر چیزی نگفتند.

 اتوبوس هایی که قرار بود ما را به کربلا ببرند آمدند. آن ها از 1 تا 10 شماره گذاری شده بودند. یکی از اتوبوس هاعکس صدام را هم به شیشه جلوش چسبانده بود. با دیدن عکس صدام  روی زمین نشستیم و گفتیم تا زمانی که عکس صدام روی شیشه باشد سوار اتوبوس نمی شویم. عراقی ها به شدت عصبانی شده بودند و به ما بد و بیراه می گفتند. ولی ما بدون توجه به گفته های آن ها به تحصن خودمان ادامه دادیم. سرانجام فضیل به سرهنگ عراقی گفت ما در اردوگاه به این ها قول داده ایم که عکس صدام را هم به اتوبوس ها نچسبانیم. بالاخره با اکراه تمام عکس صدام را از شیشه اتوبوس کندند طوری که قسمتی از آن پاره شد و روی شیشه ماند. بعد از آن داخل اتوبوس ها رفتیم و سفر به سمت نجف اشرف آغاز شد.

هوا کم کم روشن شد و می توانستیم از کنار پرده ماشین یواشکی به بیرون نگاه کنیم. تعداد زیادی از نیروهای پلیس عراق انتظامات جاده و مراقبت از اتوبوس ها را به عهده داشتند. از شهرها و روستاهای مسیر می گذشتیم. هر چه به شهرهای شیعه نشین نزدیک تر میشدیم، غربت ائمه مدفون در عراق بیشتر احساس می شد. بعثی ها اصلاً به فکر آبادانی شهرهای شیعیان نبودند. مردم را از دور می دیدیم که عده ای دست تکان می دادند و بعضی هم با بغض و حسرت آمیخته با نفرت، عبور ما را نظاره می کردند.

سربازانی که در مسیر بغداد نجف نگهبان ما بودند از نظر برخورد مؤدب تر و تا اندازه ای بهتر از نگهبانان اردوگاه بودند. اگر از آن ها سؤالی می پرسیدیم، جواب می دادند. یکی از آن ها که نزدیک من ایستاده بود و می گفت اهل حله است، به هر جا می رسیدیم برایمان معرفی می کرد. سوابق تاریخی آن جا را برای ما به زبان عربی می گفت. مثلاً در نزدیکی های کوفه به یک روستای فقیرنشین رسیدیم، در حالی که پرده های اتوبوس را کاملاً کنار زده بودیم. سرباز عراقی گفت این جا زادگاه میثم تمار است. از او پرسیدم "تمار" یعنی چه؟ گفت تمار یعنی خرمافروش. خانواده میثم تمار از راه فروش خرما امرار معاش می کرده اند.

هیچ کدام از دوستان از شب قبل که از اردوگاه به راه افتاده بودیم حتی یک لحظه نخوابیده بودند. همه گردن ها را بالا می کشیدند و بی صبرانه منتظر دیدن گلدسته های حرم مطهر امیرمؤمنان علی (ع)بودند. همه زیارت امین الله و مناجات های حضرت علی (ع) را زمزمه می کردند. به کوفه رسیدیم. اجازه توقف نداشتیم. از همان دور با مشاهده مسجد کوفه، زیارت خاص حضرت مسلم و فرزندان خردسالش، محمد و ابراهیم، را داخل اتوبوس در حال حرکت خواندیم و ارادت و سلام غریبانه خود را تقدیم آنان کردیم.

از کوفه گذشتیم و پس از چند دقیقه به نجف رسیدیم. دل ها در سینه ها قرار نداشت. همه مشتاق دیدار بارگاه ملکوتی امام و مقتدایشان بودند. هنگام ورود کاروان ما به نجف، خیابان ها را بسته بودند و تردد مردم خیلی کم بود. سرانجام گلدسته ها و گنبد حرم حضرت علی (ع) از دور نمایان شد. اشک در چشم ها حلقه زده بود. صلوات می فرستادیم. دعا می خواندیم. برای پیروزی رزمندگان اسلام و سلامتی رهبر و شادی روح بلند و ملکوتی امام راحل (ره) و پیروزی ملت ایران بر کفر دعا می کردیم.

اتوبوس ها جلو حرم ایستادند. تعداد نگهبانان را بیشتر کرده بودند. از اتوبوس ها پیاده شدیم و مسیر خیابان تا داخل صحن حضرت علی (ع) را بی تاب و بی قرار دویدیم. داخل صحن ما را وادار کردند به ستون پنج بنشینیم. همه آمدند و گروه های صد نفری تشکیل دادند. کبوترهای حرم در فاصله ای نزدیک بالای سر ما پرواز کردند و چند مرتبه دور صحن چرخیدند. یک باره همه 300 آزاده همسفر شروع به گریه کردند. بغض شش ساله اسارت با دیدن بارگاه غریب مولا ترکید. برای چند دقیقه صدای گریه بچه ها صحن حرم را فراگرفته بود. فرمانده اردوگاهمان که با ما آمده بود با دیدن این صحنه اختیار از کف داد و شروع به گریستن کرد طوری که شانه هایش به شدت تکان می خورد. بلافاصله دو نفر از نیروهای اطلاعات عراقی او را با خود بردند و دیگر او را ندیدیم.

 حدود ساعت ده صبح، ما را با تشریفات و نظم ارتش به سمت در ورودی حرم راهنمایی کردند. وقتی وارد حرم شدیم بی اختیار و بدون توجه به عراقی ها خود را به ضریح مولای متقیان علی (ع) رساندیم. گویی عاشق به وصال معشوق رسیده باشد. هرکس با گریه و زاری برای خودش زبان حال خاصی داشت. همه زمزمه می کردند و عقده های چندین ساله را می گشودند و با مولای خودشان درد دل می کردند. زیارت خاص علی (ع) و زیارت امین الله و دعاهای دیگری را که می توانستیم خواندیم. برای خودمان و به نیابت پدران و مادران و اقوام و همه ملت ایران نماز زیارت به جای آوردیم. برای پیروزی اسلام دعا کردیم و از حضرت علی (ع) خواستیم اسباب آزادی ما و نابودی دشمنانمان را فراهم کند. بعد از کمتر از یک ساعت عراقی ها گفتند حرم را ترک کنید و در صحن به همان ترتیب اول بنشینید. ما از مرقد مطهر حضرت علی (ع) دل نمی کندیم. به زور ما را بیرون فرستادند.

در صحن حضرت علی (ع) بالای یکی از درهای ورودی روی کاشی نوشته بود:

چو خورشید اندر جهان منجلی است            که سلطان بعد از محمد علی است

چون از این شعر خوشم آمد سعی کردم آن را به خاطر بسپارم و حفظ کنم.

بعد از زیارت مرقد مطهر حضرت علی (ع)، با همان کیفیت سابق سوار اتوبوس ها شدیم و به سوی کربلای معلا به راه افتادیم. فاصله نجف تا کربلا بیش از یک ساعت بود. بهت زده و ناباورانه خاطرات چند لحظه قبل، یعنی زیارت حضرت علی را مرور می کردیم. کسی سخن نمی گفت. همه دل ها گرفته بود. باورمان نمی شد که مرقد پاک امیرالمؤمنین علی (ع) را زیارت کرده باشیم. انگار خواب می دیدیم.

به نزدیک کربلا رسیدیم. بی اختیار همه زمزمه کردند:

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا       بـر دلـم ترسم بـماند آرزوی کربلا

ولی این زمزمه با زمزمه های پیشین تفاوت داشت. نجوا بر لب به نزدیک حرم رسیدیم. یک فضای باز جلو حرم بود که سرباز عراقی گفت این جا تل زینبیه است. آن جا بعضی ادوات جنگی را که می گفتند از ایرانی ها به غنیمت گرفته اند به نمایش گذاشته بودند.

به حرم یار و کوی دلدار رسیده بودیم. باز هم یک نفر یک نفر وارد صحن امام حسین (ع) شدیم. کفش ها را در آوردیم. آهسته با خود زمزمه می کردیم و سینه می زدیم. عراقی ها مانع سینه زنی می شدند و می گفتند ممنوع است. ولی مگر می شد وارد صحن امام حسین (ع) بشویم و به حرف عراقی ها گوش دهیم. هیچ کس حالت عادی نداشت.

مجبور شدیم چند لحظه بنشینیم تا همه از اتوبوس ها پیاده شوند. با آمدن دوستان، به سوی ضریح به راه افتادیم. همه بی اختیار بلند بلند گریه می کردند و زیارت عاشورا را که تقریباً همه حفظ بودند می خواندند. نماز ظهر را در حرم خواندیم. غیر از ما و نگهبانان کسی در حرم نبود. عراقی ها به شدت مراقب اوضاع بودند.

بعد از یک ساعت به زور ما را از حرم امام حسین (ع) بیرون کردند. از آن جا پا در  بین الحرمین نهادیم. همه کفش ها را در آوردیم و سینه زنان و زمزمه کنان به سمت حرم سقای کربلا، حضرت ابوالفضل العباس به راه افتادیم. مردم کربلا که در گوشه و کنار بازار و خیابان ایستاده بودند با دیدن اسرای ایرانی ابراز همدردی می کردند و همزبان با ما زمزمه می کردند و گاه گریه می کردند. اوضاع کاملاً احساسی بود و اختیار ما هم به دست خودمان نبود. بی اختیار سینه می زدیم و راه می رفتیم.

در حرم حضرت ابوالفضل العباس هم مانند حرم امام حسین (ع) بعد از کمتر از یک ساعت ما را به یک سالن راهنمایی کردند و نگداشتند زیاد در آن جا بمانیم. همچنین به ما اجازه ندادند که به زیارت قتلگاه و دیگر اماکن موجود در مجموعه حرم مطهر امام حسین (ع) و حضرت عباس برویم. ما را برای صرف ناهار مختصری به یک سالن بردند و در را بستند. یک ساعت در آن سالن بودیم. حدود ساعت 4 عصر بود که گفتند زیارت تمام شده و باید یه اردوگاه برگردیم.

با همان ترتیب اولیه ما را سوار اتوبوس کردند. مردم هم کم کم به خیابان آمده بودند. یکی از دوستان ما که نقاش بود، تصویر امام خمینی (ره) را روی کاغذ با سیاه قلم و ظرافت خاصی طراحی کرده بود. دوستان ما که مخفیانه و به نیابت از امام تصویر ایشان را به زیارت آورده بودند، آن را از داخل اتوبوس به مردم عراق نشان دادند. معلوم شد که مردم این سرزمین هم با دیدن عکس امام خمینی ابراز احساسات می کنند. افراد استخبارات عراق که در بین مردم بودند عکس را دیدند و با سرعت به سمت اتوبوس آمدند. دوستان ما با دیدن آن ها عکس را به چند تکه تقسیم کردند و هر کسی قسمتی از آن را خورد تا اثری از آن به دست عراقی ها نیفتد، زیرا عکس گرفتن از اسرا یا حمل هرگونه تصویری از مقامات کشوری ایران ممنوع بود و مجازات سختی در پی داشت. نیروهای عراقی داخل اتوبوس آمدند و گفتند عکس را به ما بدهید. ما هم گفتیم عکسی در کار نیست و شما اشتباه می کنید. آن ها خیلی عصبانی بودند و می گفتند شما ما را وادار کردید عکس رهبرمان را در کشور خودمان از اتوبوس بکنیم ولی خودتان عکس رهبرتان را به مردم نشان میدهید؟ چون نتوانستند چیزی پیدا کنند پیاده شدند.

از کربلا ما را مستقیماً به بغداد بردند و از آن جا هم با قطار به موصل منتقل کردند. نیمه های شب به اردوگاه رسیدیم. صبح روز بعد که در آسایشگاه ها را باز کردند، دوستان هم اردوگاهی موصل 4 به دیدن ما آمدند و ما هم خاطرات خودمان را از آن چه دیده و شنیده بودیم برایشان تعریف کردیم.

 

 

 

 

 

 

 

خبرهای مرتبط:
تمامی حقوق مادی و معنوی این پايگاه متعلق به سازمان بسيج پيشكسوتان جهاد و شهادت مي باشد