کاربر گرامی به منظورنمایش بهتر از مرورگر فایر فاکس استفاده نمایید
  • امام خامنه‌ای (مدظله‌العالی): راهیان نور در واقع فناوریِ استفاده از ثروت عظیم و معدن طلای دوران دفاع مقدس است.
پنجشنبه, 3 فروردين 1396
-A A +A

لبخند ماندگار

متن: 

حسين يزدان پناه        جانباز 50 درصد

 

تاريخ و محل جانبازي :   23/4/63 کوشک

 

اينجانب حدود سه سال در جبهه هاي حق عليه باطل توفيق حضور داشته ام و خاطرات بسيار زيادي دارم . البته هر ساعت و هر لحظه از جنگ خودش خاطره است، بعضي رامي شود بر زبان آورد و بعضي را نه،  ولي شنيدن کي بودمانند ديدن .

‌ اواخر جنگ بودکه مهران سقوط کرد و به دست دشمن افتاد . بچه ها به همراه فرمانده اطلاعات عمليات که در آن زمان حاج مجيد مصباحي بودجهت شناسايي و جلوگيري از نفوذ بيشتر دشمن به منطقه ايلام ( مهران )‌ عزيمت کردند . بعد از چند روز حاج آقا مصباحي تلفني از من خواستند که به آقاي خالق نيا بگويم که خودش را به مهران برساند . با توجه به اينکه شهيد خالق نيا بيشتر در جزيره مجنون بود رساندن پيغام,مدت زمان زيادي مي خواست اما خوشبختانه هنوز داخل اتاق بودم که ايشان از جزيره مجنون آمدند . پيغام فرماندهي را به ايشان ابلاغ کردم ، گفتم که آقاي مصباحي خواسته اند که هر چه سريعتر خودتان را به مهران برسانيد . در جواب من گفتند : همين جا (جزيره مجنون ) جاي خوبي است . به ايشان گفتم : من وظيفه ام را انجام دادم، حال تصميم گيري با خود شماست . هنگام ادان مغرب و عشاء‌ در حاليکه به مسجد لشکر مي رفتم چشمم به آقاي خالق نيا افتاد که لباس رزم پوشيده بود و کوله پشتي بر دوش در ايستگاه منتظر ماشين هايي بود که نيروها را به ايلام مي بردند . آقاي خالق نيا عازم مهران بود . خودم را به ايشا ن رساندم که هم خداحافظي کنم و هم کمي سربسرش بگذارم . نزديک ايشان که رسيدم فقط گفتم : سلام  . خواستم ادامه حرفم را بزنم و بگويم :”تو نوراني شده اي و شهيد خواهي شد.‘‘ ‌ناگهان زبانم بند آمد و لال شدم . اصلا قدرت سخن گفتن نداشتم فقط همديگررا نگاه مي کرديم .

خدا را گواه مي گيرم که صحنه اي  آن روز ديدم که تا ان زمان نديده بودم و بعد از آن هم نديدم . نور عجيبي که تصورش را هم نمي شود کرد ، از صورت خشکيده آقاي خالق نيا زبانه مي کشيد . چندين مرتبه اين نور بسيار عظيم از صورت او بيرون آمد و به صورتش بازگشت .

 غرق تماشاي اين صحنه بودم که يک مرتبه آقاي خالق نيا گفت :”من به ايلام مي روم و مي دانم که شهيد خواهم شد، اما يک خواهشي از شما دارم ‘‘ و دست درجيبش کرد و يک حلقه فيلم 135 به من داد و گفت :” بعد از شهادتم اين حلقه فيلم را  به آقاي مصباحي بدهيد و بگوييد که يک عکس آن من ويکي ازشهدا( متأسفانه نام شهيد فراموش شده ) با هم هستيم . اين عکس را بزرگ کنند و به مادرم بدهند تا بر سر مزارم نصب کنند . ‘‘

 (‌لازم به ذکر است که اين شهيد بزرگوار که نامش ذکر نشده کسي بوده که به گفته شهيد خالق نيا هنگامي که به خط دشمن زده بود صداي ا... اکبرش در منطقه طنين انداز شد )

فيلم را گرفتم . همديگر را بغل گرفتيم و خداحافظي نموديم . بعد از 48 ساعت خبر شهادت آقاي خالق نيا را به من دادند . خيلي ناراحت شدم  . پس از جنگ موضوع را پيگيري کردم تا ببينم به وصيت اين شهيد عمل شده يا نه ؟   به منزلشان رفتم و قضايا را براي پدر و مادرش تعريف کردم که آنها هم خاطراتي از اين شهيد بزرگوار براي من تعريف کردند از جمله اين که پدر شهيد به من گفتند : ”شهيد را در بهشت رضاي مشهد دفن کرديم . زماني که جنازه را داخل قبر گذاشته بوديم کساني که بالاي قبر بودند و عکس مي گرفتند ناگهان فرياد زدند که شهيد دارد مي خندد . حتي از همان لحظه هم عکس گرفته بودند .‘‘ خلاصه اينکه اکثريت شهداي ما چنين بودند چون دل به دنيا نبسته بودند شهدا رفتند تا اسلام زنده بماند و عدالت در جامعه برقرار شود .

خبرهای مرتبط:
تمامی حقوق مادی و معنوی این پايگاه متعلق به سازمان بسيج پيشكسوتان جهاد و شهادت مي باشد