این مطلب ۶۳ بار خوانده شده

جانبازي در آغوش شهيد

مرحله دوم عمليات فتح المبين بود. سال ۶۱ . در اين علميات قرار بود سايت هاي ۴و ۵ آزاد شود. آن روزها، اهواز در تيررس دوربرد

بسیج پیشکسوتان: مرحله دوم عمليات فتح المبين بود. سال ۶۱ . در اين علميات قرار بود سايت هاي ۴و ۵ آزاد شود. آن روزها، اهواز در تيررس دوربردهاي عراقي ها بود. اتفاقاً شبي كه عمليات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعاي كميل. بعد از دعا، مسيري را كه طي كرديم تا به منطقه عملياتي برسيم، پياده بردند تا دشمن متوجه ما نشود. آن شب از ساعت ۱۱ تا ۳ صبح فردايش پياده روي كرديم. در داخل شياري، مار را صف كردند. فكر مي كنم حدود پنجاه متري با دشمن فاصله داشتيم.
ساعت حدود ۴:۳۰ صبح بود كه عمليات آغاز شد. عمليات كه آغاز شد، دشمن امانمان نداد، توپ و خمپاره بود كه زمين و زمان را پر از دود و آتش كرده بود. آن روز با حملة عاشقان هاي كه بچه ها كردند، ۳ خاكريز دشمن را پي درپي و بدون مقاومت گرفتند، به خاكريز چهارم كه رسيديم، كار كمي سنگين شد.
مقاومت دشمنان عجيب شده بود، از طرفي هم آ نها از زمين و هوا و با هر امكاناتي كه تصورش را بكني به ميدان آمده بودند، تا به خيال خود، پيروز آن مرحله از جنگ باشند. هوا گرگ و ميش و ساعت حدودهاي ۶:۳۰يا ۷ صبح بود. چشمم به گلوله آتشيني افتاد كه با سرعت به طرف من مي آمد، بلافاصله تصميم گرفتم دراز بكشم. قبل از اينكه تمام بدنم بر روي زمين آرام بگيرد، بخشي از آن گلوله به من اصابت كرد و به پشت افتادم روي زمين.
خون بود كه توي هوا مي پيچيد و به سر و صورتم مي ريخت. بخش هاي زيادي از بدنم داغ شده بود. يكي از رزمنده ها هم تركش خورده بود و كنارم دراز كشيده بود. من جايي افتاده بودم روي زمين كه نمي توانستم به درستي وضعيت خودم را ببينم. فكر مي كردم خوني كه به هوا پاشيده، از رزمند هاي بوده كه در كنارم افتاده است.
از او پرسيدم: برادر رزمنده چي شده؟ من در آن لحظه كاملاً گرم بودم و هيچي متوجه نمي شدم. او هم كه مي دانست چه اتفاقي افتاده، از دلش نمي آمد كه ماجرا را مستقيم به من بگويد.
گفت:« خودت نگاه كن » و دستش را زير سرم گذاشت و بلند كرد تا خودم ببينم. كمي بلند شدم. مسير نگاهم را اول انداختم به بدن او. ولي وقتي مسير خون را كه پي گرفتم، رسيدم به پاي راست خودم. ديدم پاي راستم، تقريباً از زانو به پايين نيست، خواستم پايم را تكاني بدهم كه تكة گمشده اش را ببينم، احساس كردم پايم كاملاً بي حس است و انگار اصلاً جزو بدنم نيست.
دوست رزمنده ام پرسيد: «چي شده ؟»
گفتم: « پايم نيست، اما چرا اصلاً درد ندارم ؟»
در همين حال و روز بودم كه علي اكبر خمسه - كه در عمليات بعدي شهيد شد- از راه رسيد و بالاي سرم نشست. سرم را روي دامانش گذاشت. شروع كرد به پاك كردن صورتم و بوسه زدن بر آن.
گفت: «مرا مي شناسي ؟ »
گفتم : « راستش، درست نمي توانم ببينم. »
گفت: «اشكال ندارد، ناراحت نباش . »
من ديگر نمي توانستم جوابش را بدهم. در حالي كه اشك هايش به سر و صورتم مي ريخت، شنيدم كه مي گويد: «راضي باش به رضاي خدا. داداشم »
خوش به سعادتت، اي كاش اين محبت در حق من مي شد.
راوي: جانباز سعيدي
منبع: ماندگاران ، حسن شكيب زاده ،نشر شاهد ،۱۳۹۰.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.