این مطلب ۱۸ بار خوانده شده
یادی از سردار شهید حشمت اله طاهری

هفتاد و دومین کفن سهم فرمانده گردان مالک شد+تصاویر

امام تک تک پارچه ها را بلند کرد و با رویی گشاده و لبی خندان به یارانش می داد. هفتاد و دو نفری که من هم جزء آنها بودم از امام این پارچه های سفید را دریافت کردند. من که نظاره گر این موضوع بودم سوال کردم...

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی" بسیج پیشکسوتان جهاد و شهادت"

 

 از آنجایی که امام خمینی(ره) می فرمایند: «ما را چه رسد كه با این قلم های شكسته و بیان های نارسا در وصف شهیدان و جانبازان و مفقودان و اسیرانی كه در جهاد فی سبیل الله جان خود را فدا كرده و یا سلامت خویش را از دست داده اند یا به دست دشمنان اسلام اسیر شده اند، مطلبی نوشته یا سخنی بگوییم؟ زبان و بیان ما عاجز از ترسیم مقام بلند پایه ی عزیزانی است كه برای اعتلای كلمه ی حق و دفاع از اسلام و كشور اسلامی جانبازی نموده اند.» برای انسان واقعاً سخت است و قلم را یارای توصیف احوالات این ایثارگاران و جان باختگان نیست. مطالبی که در متن ذیل می خوانید، روایاتی جذاب و خواندنی به نقل از وبلاگ لشگر ۲۵ کربلا که از زبان همسر سردار رشید اسلام «شهید حشمت اله طاهری» فرمانده دلیر گردان مالک اشتر(س) لشکر ویژه ۲۵ کربلا می باشد. فرماندهی که سرش روی زانوی همسرش بود و به شهادت رسید.


*****


همسرشهید(خانم طیبه خزائی) می گوید: مدتی در طبقه پایین منزل ما در تهران سکونت داشت. هنگامی که پدرم برای صرف سحری اصرار می کرد که به منزل ما بیاید قبول نمی کرد. فقط چای خشک در قوری می ریخت و در مقابل اصرار پدرم آب جوش، طلب می کرد و اصرار داشت که از مال خودش سحری بخورد و افطار کند.

در دوران دبیرستان نیمه شب ها با زمزمه های مناجات شبانه او که از کانال کولر به گوش می رسید از خواب برمی خواستم و تصور می کردم وقت نماز صبح شده است؛ گاهی اوقات نماز صبح را زودتر از وقت می خواندم.


در تظاهرات ۱۳ آبان ۱۳۵۷ که مدارس تهران تعطیل شد و جلوی دانشگاه تهران درگیری شدیدی روی داد، ناگهان حشمت اله را دیدم در حالی که اورکت خونینی در دست داشت. بدون ترس و واهمه در برابر سربازان مسلح شعار می داد. از ۱۲ بهمن تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ در درگیری های تهران حضور داشت. در روز بیستم که در نیروی هوایی تهران درگیری شدیدی شروع شد بعضی از خانه های اطراف تخلیه و به ستاد تبدیل شد. چون منزل پدر من در همان حوالی بود ساعت یازده شب حشمت اله را دیدم که اسلحه به دست پشت بام منزل مشغول نگهبانی است. در روز ۲۲ بهمن به سرعت خود را به آمل رساند و در تصرف پاسگاه این شهر و سرنگونی مجسمه شاه و تصرف اماکن دیگر نقش اصلی را بر عهده داشت.


زمانی که مادر حشمت اله برای خواستگاری به منزل ما آمد من در تهران و خانواده حشمت اله در آمل ساکن بودند. به علت دوری مسافت و غربت تصمیم گرفتم جواب منفی بدهم. اما همان شب خوابی دیدم که مرا منصرف کرد؛

در عالم رویا جمعیت عظیمی را دیدم که با پرچم های سبز و قرمز به دست در حالی که فریاد یا محمد(ص) و یا حسین(ع) می دادند در حرکت بودند. سوأل کردم: «اینان کیستند؟» جواب دادند: «این ها کاروان محمد(ص) هستند.» خیلی خوشحال شدم چرا که با شروع جنگ همیشه غبطه می خوردم چرا نمی توانم به جبهه بروم. اما ناگهان یکی از بین جمعیت فریاد زد: «تو که سرباز ما را قبول نداری از ما نیستی.» روز بعد، قبل از دادن جواب به خانواده حشمت اله برای یکی ازدوستانم خوابم را تعریف کردم و او پیشنهاد استخاره داد. متوسل به قرآن شدم و این آیه آمد: «ازدواج و تقوا را پیشه کنید تا رستگارشوید.» جواب مثبت دادم و با مهریه ای شامل یک جلد کلام اللّه مجید و یک جلد نهج البلاغه به عقد ایشان در آمدم. روز عقد بعد از صرف ناهار، حشمت اله میهمانان را که از آمل آمده بودند، به ملاقات امام خمینی (ره) برد. آیت اللّه جوادی آملی در سخنرانی روز نیمه شعبان همان سال درباره ازدواج او چنین گفت: بعضی می گویند نمی شود زندگی علی(ع) را پیاده کرد ولی من امروز به عینه دیدم که بخشی از زندگی علی(ع) پیاده شده است.


حشمت اله به شرکت در نماز جمعه بسیار پایبند بود. حتی اگر مهمانی بودیم شرکت در نماز جمعه را به مهمانی ترجیح می داد. به ادعیه عرفانی علاقه بسیار داشت، دعای کمیل را شب های جمعه با سوز و گداز زیادی قرائت می کرد.


روزی از جبهه به منزل زنگ زد و اصرار داشت برای خودم و بچه ها آب میوه بخرم. علت را جویا شدم اما چیزی نگفت. بعدها دوستش گفت: آن روز برای انجام کاری از منطقه عملیاتی به شهر آمدیم و با اصرار از حشمت اله خواستیم برای ما آب میوه بخرد، اما زیر بار نمی رفت و گفت: «با خود عهد کرده ام بدون خانواده ام به تفریح نپردازم. آنها در منزل مشغول کار و چشم به راه من هستند، صبر کنید برای همسرم زنگ بزنم.»


طی چند هفته ای که در بیمارستان شریعتی اصفهان بستری بود فرزندان را هر روز به دیدار او می بردم. با این که از لحاظ جسمی وضعیت خوبی نداشت ولی بچه ها را در آغوش می کشید و با آن ها صحبت می کرد. صبر عجیبی داشت و اظهار درد نمی کرد. در همین وضعیت با شنیدن اذان وضو می ساخت و نماز را اول وقت می خواند و گاه سیل اشک از دیدگانش جاری می شد. ناراحت بود از این که چرا از شاهدین درگاه نبوده است. مرتب می گفت: «خداوند مرا لایق درگاهش ندانسته است.» بعد از مداوای اولیه در بیمارستان شریعتی اصفهان به تهران انتقال یافت تا در منزل تحت مراقبت خانواده باشد. در مدت بستری اصرار داشت اتاقش ساکت باشد. به خاطر جراحت سخت و خونریزی زیاد خوابیدن برایش غیر ممکن بود و همین که چشمش را می بست ناگهان با فریاد یا حسین(ع) از خواب می پرید. پدرم از او می پرسید: «چرا یا حسین می گویی؟» در جواب می گفت: «عملیات یادم می آید؛ یاد محمود حسینی افتادم که در حال غرق شدن یا حسین(ع) می گفت؛ نمی توانم بخوابم.»


یک ماه پس از مجروحیت اش در اول فروردین سال ۱۳۶۵، چند ساعتی به ساعت پنج صبح، زمان تحویل سال مانده بود. حشمت اله در حال استراحت بود که ناگهان از خواب برخاست و با حیرت به نقطه ای خیره شد. مدتی در این حالت بود تا اینکه به هنگام تحویل سال با شادی و لبخند خوابی را که ساعتی قبل دیده بود برای خانواده چنین تعریف کرد: [صحنه ای از میدان کربلا را در خواب دیدم. امام حسین(ع) را در میان سیل جمعیت که پارچه های سفید تمیزی در دست داشتند، مشاهده کردم. همه با شور عجیبی با هم صحبت می کردند. صفا، اخلاص و نورانیت در چهره های پژمرده و خاک آلود افراد موج می زد. امام تک تک پارچه ها را بلند کرد و با رویی گشاده و لبی خندان به یارانش می داد. هفتاد و دو نفری که من هم جزء آنها بودم از امام این پارچه های سفید را دریافت کردند. من که نظاره گر این موضوع بودم سوال کردم: «این ها چیست؟» گفتند: «کفن است، یک کفن از هفتاد و دو کفن در دست امام باقی مانده بود که امام به سمت من آمد و آن را به دست من داد و گفت : این هم برای تو.»]


شب ۲۳ ماه مبارک رمضان مصادف با ۱۲ خرداد ۱۳۶۵ حال او بسیار بد بود و روی تخت بیمارستان شاهد آخرین نفسهایش بودم. در آن لحظات سخت مسائلی را بیان کرد، از جمله اینکه گفت: «فردا غوغایی به پا می شود، چه خواهید کرد؟» گفتم: «بیدی نیستم که به هر بادی بلرزم.» با خنده رضایت بخشی از من تشکر کرد و سفارش هایی درباره فرزندان کرد و وصیت ها نمود.


لحظاتی بعد از اذان صبح در حالی که حالش بسیار وخیم بود، ناگهان دیدم به صورت نیمه نشسته روی تحت با احترامی خاص تعظیم کرد. گویا شخصی یا اشخاص بزرگواری به دیدار او آمده اند. شروع به تلاوت قرآن کرد و سپس پرسید: «این کاخها برای کیست؟» در آخر در حالی که دستهایش را با احترام روی سینه گذاشته بود، گفت : «چشم می آیم، می آیم.» آرام سر را روی تخت گذاشت و نگاهی به من انداخت و شهادتین را بر زبان جاری کرد و لحظاتی بعد روح او از قفس تن جدا شد. با چشمانی باز و لبانی خندان در سالگرد تولد پسرش در حالی که بیست و هفت سال بیشتر نداشت به دیار باقی شتافت. پیکر نحیف او را که پوستی چسبیده بر استخوان بود در میان انبوه جمعیت سوگوار تشییع و در گلزار شهدای آمل امام زاده ابراهیم(ع) به خاک سپرده شد. از حشمت اله، سه فرزند به نام های "زينب" ، "زهرا" و "محمدحسين" به يادگار مانده است.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.