این مطلب ۱۰۳۷ بار خوانده شده

شهید لاجوردی : وقتی محمد کچویی شهید شد اکثر زندانیان می گفتند که پدرمان را از دست دادیم.

نسخه مناسب چاپ

 

به گزارش "پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج پیشکسوتان جهاد و شهادت"  ، تعدادی از مسئولین سازمان بسیج پیشکسوتان جهاد وشهادت از جمله سردار صادقی مسئول نخبگان، سردار اسلامی ، برادر امیرآبادی، سید وهاب حسینی و جلالی، دیدار صمیمی با خانواده شهید محمد کچویی داشتند

شهید محمد کچویی شهیدی از جنس ترور به دست عوامل منافقین است. درست در فردای انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر سال ۶۰، در زندان اوین، ترور دیگری صورت گرفت و طی آن، شهید محمد کچویی (رئیس زندان اوین) به شهادت رسید.

در این دیدار صمیمی از پدر شهید در مورد خصوصیات اخلاقی شهید سوال می شود که در جواب می گوید ، این سوال را باید از کسانی بپرسید که با او در ارتباط نزدیک بودند، بنده هر چی بگویم به حکم پدر بودنم شاید زیاد به دل نشیند ولی دیگران بگویند بهتر است. شهید لاجوردی که آن زمان دادستان انقلاب تهران بود روایتی جالب را در مصاحبه سال ۱۳۶۱ نقل می کند: وقتی محمد شهید شد اکثر زندانیان می گفتند که پدرمان را از دست دادیم. با اینکه محمد بسیار جوان بود اما آنقدر دارای منش مردانه و بزرگوارانه بود که زندانیان او را پدر خود می دانستند.پدر شهید درست می گفت شهید محمد کچویی را باید دیگران روایت کنند باید منش و اخلاق و بزرگی او با اینکه قدرت در دست داشت(رئیس زندان اوین) از زندانیان آن روز پرسید.

 محسن کچویی:

یک ماه بودم که پدرم توسط عوامل شاه دستگیر شد و پدرم زمانی از زندان آزاد شد که من ۶ سال داشتم و در این مدت فقط در پشت میله های زندان پدرم را می دیدم و خاطرات کمی را از این دوران به یاد دارم؛ نمونه اش، زمین خوردن من در سراشیبی زندان اوین و یا راه ندادن ما به داخل زندان هست.

روزی که پدرم آزاد شد را هیچ وقت فراموش نمی کنم، من نتوانستم پدرم را بشناسم، وقتی در منزل را باز کردم آقای را دیدم که با لباس زندان است و من را بغل کرد، شاید بتوان گفت اولین ارتباط روحی و جسمی من و پدرم تازه آن موقع شروع شد، زمانی که ۶ سال بیشتر نداشتم. نحوه خطاب کردن پدرم وقتی منو صدا می زد خیلی برام جالب بود، همیشه من را حاج آقا صدا می زد.

یک نواری دارم از صحبتهای که بین من و پدرم اتفاق افتاده و  ماجرا به این صورت است:

پدرم در حال دستمال کشیدن کف زمین است و می پرسد : حاج آقا پسری که دروغ بگوید را باید چکار کرد؟ داستان هم از این قرار بود که روز قبل شیرفلکه آب ساختمان را بسته بودم و از انجایی که کنار شیرفلکه اسباب بازیهایم را جاگذاشته بودم مشخص بود که کار من هست و زیر بارهم نمی رفتم. پدر این سوال را تکرار کرد و من هم جواب دادم که من هم پسری دارم (توی عالم بچگی) که دروغ می گوید، بردم دکتر آمپول داد و راستگو شد. این گفتگوی صمیمی و ارتباط بین من و پدرم نشان دهنده فضای صمیمی بین ما بود که برای امروز اموزنده است. و این گفتگو تا جایی ادامه پیدا می کند که من به بستن شیر فلکه اعتراف می کنم و پدر به نصحیت کردن می پردازد.

خاطره ای جالب عرض کنم، بنده از بچگی به کره خیلی علاقه داشتم تا حدی که دوست دایی ام که هر وقت برای دیدنش می آمد برای من هم کره می آورد. یادم هست که یک روزی کره به شدت در بازار کم شد- من با پدرم که مسئولیت زندان اوین را داشت راهی محل کارش شدیم از آنجایی که من بازیگوش بودم کل محوطه را سرک می کشیدم تا رسیدم به تعاونی زندان ، به گوشه ای خیره شدم مسئول تعاونی با نگاه من متوجه شد که باید علاقه ای در من باشد برای این کره هایی که تا سقف چیده شده است یک جعبه کوچک از این کره ها را به من داد، من هم از روی ذوق و علاقه و خوشحالی یکی دوتا از این کره ها را بصورت خام خام شروع به خوردن کردم یک وقت دیدم پدرم رسید گفت اینها را کی داده؟ جواب دادم-رفت پیش مسئول تعاونی علت را جویا شد جعبه را از من گرفت و فکر می کنم توبیخش هم کرد که چرا چنین کاری را کرده است؟

بسیار به بیت المال و اینکه هر چیزی را فرزندش حتی با اینکه سن کمی هم دارد نباید استفاده کند حتی به واسطه اینکه بنده فرزند مسئول زندان باشد- این خود درس برای پدرو مادرها و هم برای مسئولین است.

زندگی نامه :

شهید محمد کچوئی در سال ۱۳۲۹در یک خانواده محروم روستائی در حاجی آباد متولد شد پدرش بخاطر استعدادی که در او سراغ داشت علاقمند بود که وی تحصیل کند بهمین منظور او را در منزل یکی از آشنایانش در تهران می‌گذارد شهید کچوئی بعنوان کمک خرجی به خانواده‌اش مجبور بود که در خلال درس شاگردی نیز بکند اولین محل کارش بازار و شغل دفترسازی و صحافی بود. در طی روزهای کار با شهید محمد بخارائی آشنا می‌شود که حرکت انقلابی و شهادت او و یارانش در هیات های موتلفه اسلامی جرقه‌ای برای حرکت او بسوی جلسات مذهبی و آشنائی با افکار روحانیون مبارز و اسلام اصیل می‌شود. استفاده از محضر استاد سیدعلی خامنه‌ای در بین سالهای ۴۵تا ۵۰شخصیت فکری او را می‌سازد با اوج گیری و خفقان رژیم پلیسی شاه یکبار در سالهای ۵۰و۵۱و بار دیگر در سال ۵۳دستگیر می‌شود و تحت شدید‌ترین شکنجه‌های قرون وسطی قرار می‌گیرد و بالاخره در سال ۵۶به همراه جمعی از یاران با کوله باری از معرفت و تجربه بر اثر تلاشهای اوج یافته داخل و خارج و فشارهایی که متوجه رژیم بود آزاد می‌شود. شهید کچوئی پس از پیروزی مدتی به همراه شهید عراقی و دیگر برادران در سمت زندانبانی عناصر ضدانقلاب انجام وظیفه کرد تا اینکه پس از مدتی مسئولیت بازسازی زندان اوین را بعهده گرفت و در سمت مدیر زندان مشغول خدمت شد با آغاز جنگ تحمیلی مدت‌ها در جبهه در تب و تاب شهادت و در تلاش برای تدارک جبهه بود اما خدایش چنین خواست که در جبهه داخلی بدست منافقی که از الطاف و نوازش‌هایش بهره‌ها برده بود شهید شود تا چهره شوم این مزدوران برای همگان روشن‌تر شود و بالاخره در روز هشتم تیرماه ۶۰در فراق بهشتی و یاران چند ساعتی بیشتر توان نیاورد و با گلوله منافقین آمریکائی روح بزرگش بسوی دیار دوست شتافت.

 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.