این مطلب ۶ بار خوانده شده

پاى علیجانى هم پرید

در میدان مین اطراف ارتفاع ۱۱۲ منطقه والفجر مقدماتى، شروع کرده بودیم به کار. از حدود ۱۲ شهیدى که آن روز پیدا کرده بودیم، اکثرشان وسط میدان مین افتاده بودند. میان سیم هاى خاردار، و وسط راه کار. از جلمه آنان، همان شهیدى بود که اول میدان مین، خودش را انداخته بود روى مین منور و بدنش کاملا سوخته بود.
شش نفر بودیم که داشتیم برمى گشتیم عقب. دیگر ظهر شده بود و وقت نماز و ناهار. مثل اداره هایى که در شهر هستند، مى رفتیم که استراحتى کوتاه داشته باشیم و برگردیم. از سراشیبى تپه اى داشتیم مى رفتیم پائین. من سرستون بودم، حمید اشرفى پشت سرم و «مرتضى علیجانى» که از بچه هاى ورامین بود، به دنبال او و سید و دیگر بچه ها پشت سرشان. رفتیم که از میدان مین عبور کنیم. استدلالم این بود که من یک مقدارى از بقیه فاصله بگیرم و جلوتر بروم که اگر اتفاقى افتاد، به دیگران آسیب نرسد;چرا که علیجانى و اشرفى هم تخریبچى بودند و مى توانستند بچه ها را از میدان رد کنند.
شیب تندى بود. در اطرافمان، مین هاى والمرى و گوجه اى پراکنده بودند. در سرازیرى، سریع دویدم پائین و به دنبال من اشرفى هم دوید. به پائین که رسیدم، برگشتم تا بچه ها را که در حال آمدن بودند ببینم. درست در لحظه اى که چشمم به گامهایشان بود تا سُر نخورند، ناگهان نورى شدید و انفجارى وحشت انگیز را دیدم که به دنبال آن، علیجانى به هوا پرتاب شد. در جا افتاد زمین. به محض افتادن، شروع کرد به «یا حسین» گفتن.
دویدم بالا. جا خوردم. خون از رگ هاى آویزان پایش بیرون مى زد. از چاله انفجار، دودى سیاه و خاکسترى بر مى خاست. تکه هاى پایش که موقع انفجار به بخشى از قطعات مین چسبیده بود، مى سوختند و کم کم بوى گوشت سوخته اطرافمان را گرفت.
زل زده بود به پاى قطع شده اش که رگ هاى آن سیاه و سرخ شده بودند و خون فوران مى کرد. درد مى کشید. با دست ها، ران پایش را فشار مى داد و زیر لب یا حسین مى گفت. ناله نمى کرد. سریع نگاهى به اطراف و مسیرى که رفته بودیم انداختم تا مبادا مین دیگرى هم وجود داشته باشند. آنجا راه کارى بود که چندى پیش از آن باز شده بود; ظاهراًبر اثر بارندگى روزهاى قبل، یکى از مین ها سرخورده و به وسط راه کار آمده بود. سریع پایش را بستیم و او را به کول گرفتیم و بردیم به مقر. پایش رفته بود روى مین گوجه اى و از مچ قطع شده بود.
علیجانى را بردند به تهران. چندى بعد که او را در بیمارستان دیدیم، شوخى مى کرد و مى خندید. انگار نه انگار سال ها از پایان جنگ مى گذرد و حالا او یک پا ندارد.
مرتضى شادکام
 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.