این مطلب ۱۵ بار خوانده شده

حكايت آن پيرمرد

نسخه مناسب چاپ

در كوههاي صعب العبور در پي پيكرهاي مطهر شهدا بوديم. در ميان راه به پير مردي برخورديم كه معلوم نبود در آن حوالي چه كار مي­كند. او بعد از سلام و مصافحه از ما پرسيد: در اين كوهها به دنبال چه مي­گرديد؟ گفتيم: براي پيدا كردن پيكر شهدا آمده­ايم. خيلي خوشحال شد و ضمن قدرداني از برادران گروه­هاي تفحص گفت: در اين ارتفاع رو به رو مدتهاست چيزي توجه مرا به خود جلب كرده است. و گاهي حلقه­اي از نور هم مشاهده مي­شود كه مثل ستاره مي­درخشد. بد نيست به آنجا هم سري بزنيد.

حرفهاي پير مرد ما را اميدوار كرد. براي همين به سمت آنجا حركت كرديم. ارتفاع صعب العبوري بود و تأمين مناسبي هم نداشت. بعد از ساعتها پياده روي به محوطة بزرگ سرسبزي رسيديم. در كنار درختچه­اي تجهيزات انفرادي رزمندگان به چشم مي­خورد. و اين باعث شد تا منطقه را به دقت وارسي كنيم. پس از ساعتها تلاش، پيكر مطهر چهار شهيد را پيدا كرديم و آنها را جهت انتقال به عقب، آماده نموديم. آنگاه به دنبال شش ساعت پياده روي، به نقطه­اي كه پيرمرد را در آنجا ملاقات كرده بوديم، رسيديم. پيرمرد هنوز آنجا بود. تا ما را ديد، پرسيد: آيا موفق شديد؟ ماجرا را براي او شرح داديم، لبخندي زد و گفت: اما هنوز آن ارتفاع، نوراني به نظر مي­رسد.

سخن پيرمرد براي ما جالب بود. قرار شد به مقر بازگرديم و فردا صبح در همان ارتفاع به كار ادامه دهيم. فردا بعد از نماز به راه افتاديم. با عشق و علاقة زياد، مسافت زيادي را در كمترين فرصت ممكن طي كرديم. پاي كار كه رسيديم، ناگهان يكي از بچه­ها گفت: شهيد، شهيد، الله اكبر، صلوات بفرستيد!

وقتي پيكر مطهر را از زير خاك بيرون آورديم، پيشاني بندي به روي جمجمة شهيد به چشم مي­خورد. چفيه سفيد رنگي آغشته به خون دور استخوان گردنش پيچيده شده و شال سبز رنگي دور كمرش بود؛ شالي كه نشانة سيادت و بزرگواري او به شمار مي­آمد.

______________________________________

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.