این مطلب ۲۱ بار خوانده شده

رؤياي صادقانه

حسين اصغري جانباز ۲۵ درصد

 

تاريخ و محل جانبازي :   ۲۳/۱۲/۶۳ جزيره مجنون   ۲۹/۱۲/ ۶۴ فاو

 

سال ۶۴ بود ، عمليات والفجر ۸  . وظيفه بنده کار مخابرات و بيسيم چي بود . در قسمت محور ابوذر انجام وظيفه مي کرديم . به يکي از نيروهاي پاسدار مشمول گفتم که بعد ا زعمليات برويم براي سنگرهاي کمين خودي خطهاي تلفن بکشيم که از بي سيم کمتر استفاده کنيم . يکي از اين برادران به من گفت که مي خواهي ما را به کشتن بدهي ،ما هنوزآرزو داريم و....         

بااين که من مسئول و فرمانده بودم ، غيرتم اجازه نداد که با او برخورد کنم . تصميم گرفتم اين کار را خودم انجام دهم . آن شب ، شب جمعه بود .دعاي کميل در فضاي خيلي معنوي و عرفاني برگزار شد . دعا که تمام شد ،به بيسيم چي خودم که رحمت ا... احمدي بود گفتم بيا با هم برويم خط تلفن را بکشيم . ولي ديدم آتش دشمن خيلي شديد است تصميم گرفتيم کمي استراحت کنيم تا آتش دشمن بخوابد .تاساعت ۱ شب خوابيديم . در خواب ديدم که خط تلفن را وصل مي کنيم . به جاي اينکه خمپاره بيايد من را مجروح کند خمپاره شصت آمد به بدنم برخورد کرد و تمام بدنم تکه تکه شد . سراز تنمجدا شده و با همين حال هم صحبت مي کردم [۱]

در همان عالم خواب يک نوري از طرف جزيره بوارين نزديک شد، سر بريده مرا با دست بالا آورد و گفت : ”مادر تو مرا رو سفيد کردي ‘‘ ومن در همان حالت خواب جواب دادم : ” من که مادر ندارم ‘‘ که ايشان فرمودند :”من مادر تمام رزمندگان حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله عليها ) هستم . ‘‘

در عالم خواب متوجه نشدم و ا زخواب بيدار شدم  خيلي ناراحت شدم . به آقاي احمدي گفتم بيا برويم خط تلفن را بکشيم . قرار بود به سنگرهاي کمين تلفن بکشيم . سنگرهاي کمين سنگرهايي بود که از خاکريز نيروهاي نگهبان صد متر جلوتر بود  تا معلوم نشود  اين جا سنگر است . هم سطح زمين بود و فقط چند کيسه در اطرافش چيده شده بود . وقتي تلفن به آخرين سنگر کمين رسيد و مي خواستيم وصل کنيم و ارتباط برقرار کنيم ،‌همان خمپاره شصت که در خواب ديده بودم آمد و در کنار سنگر به زمين رسيد و منفجر نشد. من فورا خودم را داخل سنگر انداختم و در همان لحظه تيري آمد و درست از وسط قوزک پايم رد شد . بالاخره ارتباط برقرار شد . وقتي کار تمام شد برگشتيم واز خاکريز رد شديم و وارد جاده شديم . خمپاره شصت دوم آمد وما داخل شيار گريدر که از جاهاي ديگر گودتر بود دراز کشيديم . خمپاره در يک يا دو متري من به زمين رسيد و منفجر شد . ۷۲ ترکش به بدن من اصابت کرد .

بعد از يکي دو هفته در بيمارستان شهيد لواساني تهران به هوش آمدم . در همين اواخر متوجه شدم که داخل جمجمه ام ترکش دارد . دکتر مشهدي نژاد به من گفت تعجب مي کنم که شما رواني نيستيد و من اين امر را از عنايات حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مي دانم .

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.