این مطلب ۲۹ بار خوانده شده

تعبيرخواب

نسخه مناسب چاپ

علي فيروز نصيرايي     جانباز ۷۰ درصد

 

تاريخ  و محل جانبازي    ۳/۱۲/۶۰  تنگه چزابه

 

 درسال ۱۳۶۰ در فردوس درهنرستان مشغول تحصيل بودم . نزديک امتحانات ثلث اول بود که درنماز جمعه آقاي عليزاده اعلام کردند :” جبهه نياز به نيرو دارد .‘‘  درس و مدرسه را رها کردم و براي گذراندن دوره آموزشي عازم بيرجند شدم . در بيرجند يک آموزش فشرده ۳۵ روزه ديدم و از آنجا به مشهد اعزام شديم . از مشهد هم به تهران و از آنجا به منطقه جنوب منتقل شدم . در منطقه جنوب چند روزي در پادگان دوکوهه بوديم . هر وقت شب که بيدار مي شدم بچه ها در حال خواندن نماز بودند . فضا خيلي معنوي بود . از آنجا به سوسنگرد اعزام شديم و چند روزي آنجا بوديم و از آنجا به منطقه نباءکه تازه در عمليات آزاد شده بود رفتيم . شهرستان و منطقه چزابه و تپه هاي نبا  آزاد شده بود . ما را براي نگهداري خط به آنجا بردند . منطقه نبا تپه هايي داشت که بالا رفتن از آن خيلي مشکل بود . من سن و سال چنداني نداشتم و ۱۷ ساله بودم . مسئوليت من بيسيم چي بود ولي چون اول جنگ بود و بي سيم کم بود من را به عنوان پيک گذاشته بودند و گفتند که اگر اتفاقي افتاد به بيسيمي که نزديک تر بود خبر بدهم . مسئوليت نگهباني هم به عهده من بود .

 چند روزي که روي تپه ها مستقر بوديم اتفاقي نيفتاد . فقط از طرف عراق براي ما مثل باران,گلوله خمپاره مي آمد . به جايي اعزام شديم بين نيروهاي ايران و عراق . عده اي از شهدا در اين منطقه بودند و هنوز جنازه هايشان را به عقب برنگردانده بودند . منطقه خيلي خطرناک بود . يک شب که در سنگر ,نگهباني من تمام شد ،‌به اتفاق چند تن از دوستان آمديم تا استراحت کنيم ، چون همه خسته بودند . دوباره خودم به نگهباني ايستادم . خمپاره هاي  زيادي مي آمد . جايي بود در تيررس مستقيم دشمن . ما پايين تپه بوديم و آنها بالاي تپه  و کاملا مشرف به ما بودند . يک دفعه صدايي بلند شد. صداي عجيبي در سرم پيچيد و به طرف راست افتادم . خواستم مقاومت کنم که بي هوش شدم . از آنجا مرا به بيمارستان صحرايي منتقل کردند . ترکش به سرم خورده بود .   مرا به بيمارستان اهواز اعزام کردند . البته من بي هوش بودم . در بيمارستان اهواز روي سرم جراحي انجام شد  دکترها در يادداشت اوليه گفته بودند بيمار درحالت کما مي باشد و مقداري ازمغز سرش بيرون ريخته است . وقتي خودم اين گزارش پزشکي را ديدم تعجب کردم . از آنجا مرا به بيمارستان خانواده تهران اعزام کردند . درست سوم اسفند بود که مجروح شدم . روزهاي عيد در بيمارستان خانواده که بيمارستان ارتش است به هوش آمدم . خانواده من فکر کرده بودند که من شهيد شده ام . من نمره قبولي را کسب نکردم و گرنه شهيد مي شدم . الان هم يک ترکش يادگاري در مغزم هست .

البته اين را هم بگويم که درست يک هفته قبل از مجروحيتم در خواب ديدم که اسير شدم و رفتم عراق . درحال فرار بودم که سلام دادم به بارگاه امام حسين عليه السلام و در مرز ايران از يک ارتفاعي خودم را به پائين پرت کردم . در خواب ديدم که گاو آمد و يک قسمت از سرم را برداشت و بعد از يک هفته همان قسمتي را که گاو برداشته بود ترکش خورد .

 چيزي که اکثر اوقات از زمان جبهه و جنگ به يادم هست همان حالت خالصانه و بي رياي بچه ها است که هر موقع به سنگر سر مي زدم يا مشغول دعا خواندن بودند يا در حالت نماز و راز ونياز و تواضع   يادش بخير

 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.