این مطلب ۲۴ بار خوانده شده

دو هم‏سفر

ا هزار دردسر و التماس از بعثي‏ها، دست او را باز كردم. ماشين بي‏رحمانه مي‏رفت و ما به بالا پرتاب مي‏شديم و مي‏افتاديم كف آن. نظامياني كه تفنگهايشان را روي ما نشانه گرفته بودند، آب داشتند؛ اما يك قطره به «دشتي» و ديگر بچه‏ها نمي‏دادند.
نسخه مناسب چاپ

عنوان : دو هم‏سفر

راوي :آزاده

منبع :خاطرات آزادگان

تازه اسيرمان كرده بودند. تو حال خودم نبودم. صداي ضعيف دوستم «دشتي» را كه شنيدم به خود آمدم؛ افتاده بود و آهسته ناله مي‏كرد. خودم را كشاندم كنارش؛ «چه شده آقاي دشتي»؟

ـ «به خدا قسم دارم مي‏ميرم».

با هزار دردسر و التماس از بعثي‏ها، دست او را باز كردم. ماشين بي‏رحمانه مي‏رفت و ما به بالا پرتاب مي‏شديم و مي‏افتاديم كف آن. نظامياني كه تفنگهايشان را روي ما نشانه گرفته بودند، آب داشتند؛ اما يك قطره به «دشتي» و ديگر بچه‏ها نمي‏دادند.

وقتي ماشين پشت خط توقف كرد، هر كس هر طور بود خودش را انداخت پايين. من هم هر چه قنداق اسلحه تو سرم خورد، بي‏خيال شدم و دشتي را وِل نكردم. بالاخره او را آوردم پايين.

عراقي‏ها يكباره ريختند دورش. كله‏هايشان را از بالا انداخته بودند تو صورت دشتي و او رو به آسمان دراز شده بود.

ناگهان، صداي گلوله‏ي يك كلت، روي همه را برگرداند؛ يك نفر در حال نماز به زمين افتاد.

افسر بعثي به سربازانش گفت: «دو تا قبر بكنيد»!

«دشتي» داشت زير لب شهادتين مي‏گفت كه با آن شهيد نماز، زنده دفن شد.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.