این مطلب ۱۶ بار خوانده شده

هر لحظه اميد

چشمهاي اميدوارش را به هر بيننده‏اي مي‏انداخت و زير لب مي‏گفت: «دارم مي‏ميرم. باور كنيد! كمي آب به من بدهيد»!
نسخه مناسب چاپ

عنوان : هر لحظه اميد

مكان : بعقوبه

راوي :آزاده

منبع :خاطرات آزادگان

در بعقوبه وسط سوله افتاده بودم. گرماي تابستان، خفه‏كننده بود. بوي گند و كثافت همه جا را پوشانده بود. روزنه‏اي نبود تا هوايي از بيرون، به حالمان رحم كند.

گويا هزار و پانصد نفرمان انسانهاي فراموش شد‏ه‏اي بوديم كه قرار بود بميريم. آنها تشنگي را بر همه‏ي مصيبتها و بلاهامان افزوده بودند.

هوا كم كم تاريك شده بود. خواستم پوتينم را زير سرم بگذارم و بخوابم، چشمم به دردمندي افتاد كه وسط گنداب متعفن افتاده بود. دستش قطع شده، به پوست آويزان بود و عفونت همه‏جاي آن را پر كرده بود.

چشمهاي اميدوارش را به هر بيننده‏اي مي‏انداخت و زير لب مي‏گفت: «دارم مي‏ميرم. باور كنيد! كمي آب به من بدهيد»!

پاسخم، شرمي بود كه از چشمهايم مي‏باريد، و او باور كرد كه آبي نيست. ديگر نفهميدم چه شد.

صبح، بچه‏ها كمك كردند و پيكر آن مظلوم را جلوي درب سوله بردند.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.