این مطلب ۶۲ بار خوانده شده

شلاق و شقايق

وقتي بعثي‏ها با كابل و چوب و ميل‏گرد به ما هجوم مي‏آوردند او خودش را سپر بچه‏ها مي‏كرد. آنها هم بيشتر لج مي‏كردند و او را دو برابر همه‏ي ما مي‏زدند. مي‏خواستم زودتر نامش را بدانم؛ «علي اكبر» بود.
نسخه مناسب چاپ

عنوان : شلاق و شقايق

مكان : اردوگاه ۱۱ تكريت

راوي :آزاده

منبع :خاطرات آزادگان

در زندان «الرشيد» بغداد بودم؛ مجروحي در كنار اسيران زخمي.

وقتي بعثي‏ها با كابل و چوب و ميل‏گرد به ما هجوم مي‏آوردند او خودش را سپر بچه‏ها مي‏كرد. آنها هم بيشتر لج مي‏كردند و او را دو برابر همه‏ي ما مي‏زدند. مي‏خواستم زودتر نامش را بدانم؛ «علي اكبر» بود.

هر چند كه بدنش كوفته مي‏شد؛ اما باز سحر بر‏مي‏خواست و نماز شب مي‏خواند.

كنار بچه‏ها مي‏نشست و آنها را دلداري مي‏داد. او از رنج و مشقت ياران رسول خدا (ص) مي‏گفت و بچه‏ها روحيه مي‏گرفتند.

وقتي ما را به اردوگاه ۱۱ تكريت فرستادند، يك نفر وطن فروش دستش را به طرف «قاسمي» دراز كرد و به عراقي‏ها گفت: «اين پاسدار است». از آن روز لگدهاي بيشمار بعثي‏هايي كه عرق مي‏ريختند، بر پيكر مظلوم او بيشتر شد.

يك بار طاقت نياورد و با آن جاسوس درگير شد. عراقي ها هم بهانه‏ي خوبي براي شكنجه‏ي علي‏اكبر گير آوردند. آن قدر او را زدند كه حالش نامتعادل شد. همه جا پيچيد كه «علي اكبر رواني شده است». معلوم نبود؛ اما او مي‏خنديد و ما اشك مي‏ريختيم.

... و اين گونه بود تا شب جمعه ۱۲ خرداد ۶۶ كه گفت: «بچه‏ها! من شهيد مي‏شوم، اما گناهم بر گردن همه‏ي شماست، اگر پيام مرا نرسانيد و حقيقت را نگوييد».

فردا صبح بعد از نماز، چند لحظه‏اي صداي دويدن شخصي را شنيديم و ديوار آسايشگاه كه لرزيد؛ قاسمي با سر به ديوار كوبيده بود. خون از سرش مي‏ريخت و و فرياد مي‏زد: مرگ بر صهيونيست بين‏الملل! مرگ بر اسرائيل! الله اكبر!، خميني رهبر!

عراقي‏ها ريختند داخل و او به آنها جواب مي‏داد. يك ماه بعد، ساعت ۳۰/۸ صبح او را بردند. ساعتي گذشت كه به ما گفتند: «پنج نفر با يك پتو بيايند بيرون»!

بچه‏ها برگشتند. عرق از سر و روي هر چهار نفر مي‏باريد و چهار گوشه‏ي پتو را گرفته بودند و داخل آمدند. يك نفر هم لباسهاي خوني روي دستهايش بود.

قاسمي را از داخل حمام آوردند. از گوش، چشم، دهان، بيني و پاهاي او خون مي‏ريخت. پاي راستش از دو قسمت و پاي چپش را نيز شكسته‏ بودند. او ديگر قادر به صحبت كردن نبود. ساعت ۱۱ در حالي نفسش قطع شد كه خون در گلويش لخته شده بود.

از آن روز، ديگر خنده‏هاي علي اكبر قاسمي را كه گهگاهي با گريه ادغام مي‏شد، نديديم.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.