چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 | 16:21
روایتی متفاوت از آن "23 نفر"
روایتی متفاوت از آن "23 نفر"

 

 

به گزارش "پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج پیشکسوتان جهاد و شهادت" ،محمد رضا حسنی سعدی جانباز و آزاده گرانقدر، در گفتگوی اختصاصی با خبرگزاری حیات،با اشاره به رشادت و پایداری، مردم در برابر تجاوزات دشمن بعثی، به بیان گوشه ای از این رشادت ها پرداخت، آنچه در زیر می خوانید حاصل این گفتگو است. 

  * لطف کنید و خودتان را معرفی کنید؟  محمدرضا حسنی سعدی در مهر ماه 1338، روستای سعدی از توابع کرمان در خانواده ای مذهبی متولد شدم. ما 4 برادر و2 خواهر بودیم که دو تن از برادرانم در عملیات والفجر3، در منطقه مهران مفقود الاثر شدند که جنازه برادرم جواد پس از 11 سال به آغوش خانواده بازگشت، ولی هنوز چشم انتظار جنازه حسن هستیم.    تحصیلات ابتدایی رادر روستای سعدی گذراندم و برای گذراندن دوران دبیرستان به کرمان رفتم و در مهر ماه سال 57 در رشته حسابداری وارد دانشگاه کرمان شدم.    با شروع غائله کردستان برای کمک به این منطقه اعزام شدم و با شروع جنگ تحمیلی به مناطق جنوبی کشور رفتم و در عملیات هایی چون کرخه کور،بستان و بیت المقدس حضور داشتم ودر تاریخ 10/20/61 از ناحیه شکم زخمی و اسیر دشمن شدم و در 29 مرداد 69 سال به میهن اسلامی بازگشتم.    * از دوران مبارزات و دانشگاه برایمان بگویید؟  در دانشگاه با همکاری بچه های انجمن اسلامی نماز جماعت را در دانشگاه راه اندازی کردیم و بوفه دانشگاه را به پاتوقی برای بچه های مذهبی تبدیل کرده بودیم، به نحوی که در آنجا کتاب و اعلامیه مبادله می شد.    * نحوه اعزام و اسارتتان را بفرمایید؟  اعزام و اسارت من چیزی فراتر از حوادث روی داده برای دیگر دوستان نیست، فقط نکته جالب اسارت من این است که من با 19 نفر از دوستان گروه معروف " آن23 نفر" در فروردین ماه سال 61 از دانشکده فنی دانشگاه کرمان اعزام شدم،در پادگان و زمان اعزام شهید میثم افغانی اعلام کرد که این دوستان به علت سن کمی که دارند بهتر است بعداً اعزام شوند، که این موضوع با اعتراض این عزیزان روبرو شد. فرماندهی دلیل آورد که اگر خدایی ناکرده شما اسیر شوید مورد سوء استفاده تبلیغاتی دشمن قرار می گیرید.    پس از این اتفاق این دوستان مینی بوس کرایه کرده و خود را به شهر بعدی (زرند) رسانده و سوار شدند و کسی نتوانست آنها را از قطار پیاده کند و همراه بچه ها به منطقه آمدند. سردار قاسم سلیمانی وقتی این نوجوانان را دید گفت که درست نیست آنها را از پادگان اخراج کنیم، از آنها در پشتیبانی رزمی استفاده کنید.    مرحله اول عملیات بیت المقدس ساعت 12:30 بامداد 10/2/61 آغاز شد، ما در این عملیات موفق به تصرف اهداف مورد نظر شدیم ولی دو جناح دیگر موفق عمل نکرده و ما در محاصره قرار گرفتیم و به اسارت نیروهای دشمن در آمدیم.    در بغداد دوستان نوجوان را جدا کردند و مثل غالب اسرا ما را به اردوگاه منتقل کردند، ولی این عزیزان را به زندان بردند، تا از آنها برای تبلیغ سیاسی بر ضد ایران استفاده کنند، در اوایل جنگ، حضور رزمندگان نوجوان در جبهه‌های دفاع مقدس برای عراقی‌ها تعجب‌برانگیز بود، آنها باید این عزیزان را همراه ما به اردوگاه‌ها می فرستادند، اما صدام با دیدن تصاویر آنان تصمیم گرفت که از حضور آنان استفاده ابزاری کرده و جنگی تبلیغاتی علیه ایران به راه بیندازد.    آن‌ها در جریان عملیات بیت‌المقدس شکست خورده بودند و قصد داشتند به این نحو شکست خود را جبران کنند.به همین دلیل این نوجوانان را با لباسهای نسبتاً تمیز به دیدار صدام بردند، در این دیدار، صدام با آنها خوش و بش می‌کند و ادعا می کند که کودکانی مثل آنها را با زور به جنگ آورده ‌اند و از آنان می‌خواهد اجباری بودن اعزام نوجوانان به جبهه‌های جنگ در ایران را تایید کنند و وعده آزادی می دهد و منتظر خوشحالی و تشکر آنها از این لطف می شود. ولی چنین اتفاقی نمی افتد و تمام نقشه ها، نقش بر آب می شود. صدام حسین به همراه دخترش با آنها عکس می‌گیرد و بعد از این نمایش مضحک دوستان را به زندان استخبارات می‌ برند و پس از ۲۵ روز در اعتراض به شرایط بد زندان و عدم انتقال به اردوگاه دست به اعتصاب غذای 5 روزه می‌زنند و موفق می‌شوند خواسته‌های خود را به عراقی‌ها تحمیل کنند.    * خاطره ی خاصی از آن دوران دارید؟  سال 69 بود و از این بلاتکلیفی خسته شده بودم، شب نماز خواندم و گفتم خدایا کی آزاد می شویم؟ شب خواب دیدم دستی به سویم دراز شد و بادام در دستم گذاشت و گفت: «بشمار»، شمردم 120 عدد بود، صبح با خودم گفتم خدایا 120 ماه که می پوسیم، 120 هفته هم زیاد است، پس 120 روز است.    وقتی که به بچه ها گفتم، آقای شهسواری گفت: « ما از این خواب ها زیاد دیدیم، نگو»، حاجی فرجی گفت: «با احساس بچه ها بازی می شود، نگو»، آقای جزمی با لهجه شیرین آذری گفت:« آقای حسنی، اگر خواب درست بود امامزاده ای، چیزی می شوی وگرنه کتک مفصلی می خوری» و آقای مظاهری هم گفت: «روی حرفت هستی؟؟» گفتم:« انشاالله آخرمحرم می رویم»، 25 محرم شده بود و هیچ خبری نبود.    یک روز مظاهری آمد و همه سهمیه شکر را در پارچ آب ریخت، گفتم:« چکار می کنی؟؟؟»، گفت:« رادیو عراق گفته شنبه آزاد می شویم»، وقتی چوب خط ها را شمردیم، شنبه دقیقاً 120 روز تمام می شد.    من در دوران اسارت لحظه ای هم بدون خودکار نبودم، خودکارم را در قوطی پودر لباسشویی مخفی می کردم و با دوستان بر روی کیسه سیمان، روزنامه دیواری درست می کردیم و شب ها نصب می کردیم تا دوستان از اخبار مطلع شوند.    * در زمان ورود به کشور چه احساسی داشتید؟  پس از آزادی از لحظه ای که سوار ماشین شدیم، شروع به نوشتن خاطرات خود کردم که در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید، در مسیر برای اولین بار پس از مدت ها غروب خورشید را دیدم، چون اردوگاه ما به صورتی بود که از ساعت 4 به بعد دیگر خورشید دیده نمی شد.    زمانیکه به خاک ایران رسیدیم، همگی سجده شکر به جا آوردیم و در مسیر هم مردم حقیقتاً سنگ تمام گذاشتند، در برخی مناطق مردم با ساز و دهل از ما استقبال می کردند و گوسفند قربانی می کردند، بطوریکه در برخی مناطق آسفالت قرمز شده بود، برخی نیز به دنبال مفقودین خود بودند، حقیقتاً جشن ملی بزرگی بود و همه ملت خوشحال بودند.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

افزودن دیدگاه جدید

Restricted HTML

  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.
CAPTCHA
لطفا به این سوال برای جلوگیری از ارسال اسپم پاسخ دهید. CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.