این مطلب ۱۰۷ بار خوانده شده

شهید شیرازی: انقلاب اسلامی احتیاج به خون دارد

شهید «جلال شیرازی» در بخشی از وصیت‌نامه خود نوشته است: «انقلاب اسلامی احتياج به خون دارد و بايد آنقدر خون داد كه از خون سير شود. پدر و مادر جان پس من افتخار می‌كنم كه خدا اين سعادت را نصيب من كرد كه خون من در راه اسلام ريخته شود».
نسخه مناسب چاپ

 

به گزارش "پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج پیشکسوتان جهاد و شهادت"  به نقل از دفاع پرس،  «جلال شيرازی» در سال ۱۳۴۵ در شهرستان «قرچک» در خانواده‌ای متديّن و با ايمان پا به عرصه گيتی نهاد. او با آمدنش به زندگی پدر و مادر رونق بخشيد و وجودش برای آنان سرشار از خير و بركت بود.

در سن ۲ سالگی دچار بيماری سختی شد به گونه ای كه از مداوا شدنش نااميد شده بودند و روزی احساس كردند كه جلال در آغوش پدر از دنيا رفته است، ولی خداوند سرنوشت را به شكل ديگری برای او رقم زده بود. او دوباره خوب شد و شادی را به خانواده بازگرداند.

از كودكی علاقه زيادی به قرآن خواندن و نماز داشت. از ۷ سالگی كلاس قرآن می رفت. اخلاق او زبانزد همه بود، روی حرف پدر و مادر حرف نمی‌زد و بدون اجازه آنها كاری نمی‌كرد.

در كنار قرآن به مدرسه می‌رفت و به خوبی درسش را می‌خواند تا دوّم راهنمايی كه دوباره بيمار شد. اين بار نيز بيماريش سخت بود، امّا «جلال» عزيزتر از آن بود كه در بستر پرواز كند. خودش در عالم رؤيا می‌بيند ۲ سيّد بالای سرش ايستاده، دستی بر سرش كشيده و به او می گويند: «خوب می شوی و در راه خدا شهيد خواهی شد». به صورت معجزه آسايی شفا می‌گيرد. او كه جوان مؤمنی بود، همزمان با حركت خروشان امت اسلامی در تظاهرات علیه رژیم طاغوتی شركت می كرد تا انقلاب اسلامی به پيروزی رسيد.

سوّم راهنمايی بود كه رژيم بعثی عراق با ايران وارد جنگ شد. همزمان با شروع جنگ وارد بسيج شد و دوره آموزش نظامی را گذراند و با اجازه كامل پدر و مادر وارد جبهه شد. پس از ۷ ماه خدمت در جبهه، بازگشت و امتحان سوّم راهنمايی را گذراند و در بسیج به خدمت به انقلاب ادامه داد.

بعد از يک سال خدمت در بسيج قرچک به اين نتيجه رسيد که در جبهه ها احتياج بيشتری به او هست و تصميم گرفت به جبهه برود. جلال در جواب برخی از افرادی که از او می خواستند در قرچک بماند، می‌گفت: «در جبهه «کردستان» نياز به من دارند، چرا که مردم کردستان خيلی مظلوم هستند. در اين جا کسانی هستند که خدمت بکنند و هر آن چه خدا بخواهد همان می شود».

جلال براي خدمت به اسلام وارد کردستان شد تا در آن جا ۵ سال خدمت کند، اما پس ازگذشت ۲۰ ماه وی درحالی که فرمانده گردان «سلمان» کردستان بود، در سن ۱۹ سالگی توسط منافقین کوردل در ۱۳ خرداد سال ۱۳۶۵ در «سقز» کردستان به شهادت رسید.

فرازی از وصيت نامه شهيد

پدر و مادر عزيزم من چون دانستم كه نوشتن وصيت‌نامه بر هر فرد مسلمان واجب است، چيزی نداشتم برای نوشتن، جز چند مطلب كوتاه که بیان می‌کنم.

اول بايد بگويم كه خدا را شكر كنيد كه در سرزمينی به دنيا آمده‌ايم كه رهبری چون خمينی دارد و بايد بگويم چنانچه خداوند شهادت مرا قبول كرد؛ اگر خواستيد گريه كنيد، برای حسين (ع) گريه كنيد، چون اين حسين (ع) بود كه مظلوم شهيد شد. گريه برای حسين (ع) قلب را آرامش می دهد و ياد شهيدان را از صدر اسلام تا كنون زنده نگه داشته و می دارد.

اين انقلاب احتياج به خون دارد و بايد آنقدر خون داد كه از خون سير شود. پدر و مادر جان پس من  افتخار مي كنم كه خدا اين سعادت را نصيب من كرد كه خون من در راه اسلام ريخته شود و همين‌طور به پدر و مادری كه اين اجازه را به من دادند و بايد گفت كه دير يا زود همه بايد برويم حالا چه رفتنی از اين بهتر كه در راه خدا باشد. همانطور كه قرآن می‌فرمايد «انّا لله و انّا اليه راجعون».

برادرانم پيرو راه امام خمينی كه راه حسين (ع) است باشيد كه هر چه داريم به خدا قسم از اين امام است. مادر و خواهرانم شما هم زینب (س) و فاطمه (س) را سرمشق خود قرار دهید. دعا را فراموش نکنید، مخصوصا برای امام عزیز و پیروزی اسلام و ظهور آقا امام زمان (عج).

از برادرانم یک خواهشی دارم که جبهه ها را ترک نکنند ،مخصوصا منطقه کردستان. از خدا بخواهید و دعا کنید که شهادتم را قبول بکند.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.