یکشنبه 14 اسفند 1390 | 13:52
تفسیر اشک و لبخند

 

عصر یک روز گرم بود و بیابان های خشک و گسترده جنوب؛ و احساس ناشناخته درونی. بیشتر طول روز را گشته بودیم و گمان نمی کردیم که دیگر شهیدی در آن جا باشد. یکی ازبچه ها بدجوری خسته و کلافه شده بود؛ در حالی که رو به سوی کانال ایستاده بود، فریاد زد:
«خدایا، ما که آبرویی نداریم، اما این شهدا پیش تو آبرو دارند، به حق همین شهدا کمکمان کن تا پیکرشان را پیدا کنیم!».
به نقطه ای داخل کانال مشکوک شدیم. بیل ها را به دست گرفتیم و شروع کردیم به کندن. بیست دقیقه ای بیل زدیم، برخوردیم به تعدادی وسایل و تجهیزات از قبیل: خشاب اسلحه، قمقمه، فانسقه و ... که خود می توانست نشانی از شهیدان باشد، ولی کار را که ادامه دادیم، چیزی یافت نشد. این احتمال را دادیم که دشمن، بعد از عملیات، وسایل و تجهیزات شهدا را داخل این کانال ریخته است.
درست در آخرین دقایقی که می رفت تا امیدمان قطع شود و دست از کار بکشیم، بیل دستی یکی از بچه ها به شیئی سخت در میان خاک ها خورد. من گفتم: «احتمالاً گلوله ی عمل نکرده ی خمپاره است». ولی بقیه این احتمال را رد کردند. شدت فعالیت بچه ها بیشتر شد، پنداری نور امید در دل هایشان روشن شد. دقایقی نگذشت که دسته های زنگ زده برانکاردی توجهمان را جلب کرد، کمی خوشحال شدیم، ولی این هم نمی توانست نشانه ی وجود شهید باشد. فکر کردیم برانکارد خالی باشد. سعی کردیم دسته هایش را گرفته و از زیر خاک بیرون بکشیم. هرچه زور زدیم و تلاش کردیم، نشد که نشد. برانکارد سنگین بود و به این راحتی که ما فکر می کردیم، بیرون نمی آمد.
اطراف برانکارد را خالی کردیم. نیم متر هم از عمق زمین را کندیم. پتویی که از زیر خاک نمایان شد، توجه همه را جلب کرد. روی برانکار را خالی کردیم. پیکر شهیدی را یافتیم که روی آن دراز کشیده و پتویی به دورش پیچیده بود. با ذکر صلوات، پتو را کنار زدیم. بدن، استخوان شده بود، ولی لباس ها کاملاً سالم مانده بود. در قسمت پهلوی سمت راست شهید، روی لباس یک سوراخ به چشم می خورد که نشان می داد جای ترکش است. دگمه های لباس را باز کردیم، دیدیم یک ترکش بزرگ روی قفسه سینه جای گرفته است.
کار را ادامه دادیم، کمی آن طرف تر پیکر شهیدی دیگر را یافتیم که آن هم بر روی برانکارد دراز کشیده و شهید شده بود. لباس او هم کاملاً سالم بود. بر پیشانی اش سربند سبزی به چشم می خورد که رویش نوشته شده بود: «یا مهدی أدرکنی».
صحنه غریبی بود. خنده و گریه ی بچه ها توأم شده بود. خنده و شادی از بابت پیدا کردن پیکرهای مطهر، و گریه از بابت مظلومیت مجروحین که غریبانه به شهادت رسیده بودند.

نقل از: سید بهزاد پدیدار

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

افزودن دیدگاه جدید

Restricted HTML

  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.
CAPTCHA
لطفا به این سوال برای جلوگیری از ارسال اسپم پاسخ دهید. CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.